هنوز همان آدمم. دوست دارم اما نمی شود.
پ.ن: حرفی برای گفتن نبود. می نویسم که حرفهایم یادم بیایند.
حس سردی است
درسرمایش اما قلبم یخ نمی زند
می تپد
بالا و پایین می پرد
خود را گرم می کند/نگاه می دارد
شما را نمی دانم ، اما من هیچ وقت نتوانسته ام محکم بگویم که به هیچ نوع خدایی اعتقاد ندارم. راستش اگر بیشتر بخواهم روراست باشم باید جمله ام را به این شکل تغییر دهم که "من هیچ وقت اصلا نتوانسته ام بگویم که به خدا اعتقادی ندارم". و البته خب این ناراحتم هم نمی کند. ناراحتی آن جا اتفاق می افتد که شک می کنم که چقدر از این خدا را من برای خود شکل داده ام و چه قدر را برایم ساخته اند. مرجع این "اند" خصوصا خیلی مهم است. خدایی که جریمه می کند. تنبیه می کند. برخی رفتارهایمان را نمی پسندد. قضاوتمان می کند. وقتی در دادگاه غیر علنی اش که حتی متهم در آن حضور ندارد محکوم می شویم یک بلای آسمانی برسرمان نازل می کند.
حتی نمی توانم بفهمم چنین خدایی کی در اندیشه های من درز پیدا کرده است. چه کسی چنین "نا وجودی" را در گوشت و پوست و استخوانمان دمیده است؟ یاد انتقاد دوستی می افتم که بر بیلبوردهای شهرمان وارد می کرد و این همه ترسی که شب و روز به سمت ما شلیک می کند... آن شب بعد از صحبت هایمان گوشه ای برای خودم نوشتم:
از بیلبورد ها آتش فرو می ریزد که نه گرم، داغ است و می سوزاند. دستانم را به دور چشمان کودک داشته یا نداشته ام می پیچم . دستانم این جا بند است . نمی رسد به کودکی که رد می شود آن طرف تر...
نوشته ی بی سر و تهم همان گوشه برای خودش ماند تا امروز که دیگر نه فقط از ترس جهنمی که حتی به آن اعتقاد ندارم که از تاثیرات عچیب و غریبی که خدایشان قرار است بر زندگیمان بگذارد به ستوه آمدم ،از این که حتی درست نمی دانم این ها را کی به خوردمان داده اند در کدام کتاب، کدام مقطع تحصیلی که وقتی از کسی می شنوم فکر نمی کنم "این دیگر جدید بود"، طبیعی شده باشد برایم .آن قدر که گاهی صدایی در ذهنم وقتی به دنبال دلیل می گردم گزینه ای هرچند کم رنگ اما با این مضمون میان استدلال هایم خودش را جا می دهد.
احتمالا این نوشته ی بی سر و ته نیز باز همین گوشه بماند تا جایی بیشتر به ستوه بیایم. هیچ وقت برای فهمیدن وقت نیست. لابد راز موفقیتشان هم در همین است.
پ.ن:می دانی اعتقاد نداشتن خیلی راحت تر است.
پ.ن: hello again !
هوا سردتر شده است، نسبت به کی؟ راستش نمی دانم آخرین بار دقیقا کی بوده است اما شاید همین حقیقت که بوده کافی باشد.
این آن چیزی است که همیشه یادمان داده اند. مهم است که بوده است که اتفاق افتاده. با همین استدلال تاریخ را یادمان دادند، تاریخ را از ما پرسیده اند ، امتحان گرفته اند. من هم هیچ وقت ناراضی نبوده ام و پذیرفته ام. خوانده ام و به ذهن سپرده ام. با همین استدلال هم امروز همه ی کتاب ها و فیلم ها و عکس ها و روزنامه ها را بیرون ریخته ام و چیده ام اطرافم. که آن همه ای که اتفاق افتاده را باز ببینم و یادم نرود که بوده اند. هرگز یادم نرفته است اما گاهی شک می کنم. از میان آن همه روایت که می شنوم گم می کنم آن چه را که دیده ام لمس کرده ام... فکر می کنم که نکند آن همه که در ذهنم است قصه ای است که دوست دارم اتفاق افتاده باشد. جمله هایی که دوست دارم گفته شده باشند. احساساتی که امیدوار بوده ام اتفاق افتاده باشند.
از روزنامه ها شروع کردم و اخبار پراکنده ی یک سال گذشته و یک سال قبلش... با هر کدام منی به یادم می آید و دوستانی بر روی نیمکتی، صندلی ای، چمنی و تمام حرف هایی که زده می شد تمام اعتقادها ،اعتبارها، تردیدها. احساس کردم گم شده ام در میان آن همه اخبار یا آن همه فکر یا لای چند برگ کاغذ ... فرقی نمی کند. حمله می کنم به کتاب ها و فیلم ها و همه چیز. روی دوست داشتنی هایم نگاهشان می دارم که ببینم که بوده اند. روی کاغذ بزرگ می نویسم که بوده اند می خواهم اضافه کنم که بوده ایم که گذشته بودنش ناگهان نمایان می شود. گذشته اند؟
مگر نه آن که ثبت می کنیم که همیشگی شوند. مگر نه آن که می نویسیم که نوشته ها فرای زمانند. مگر لبخند نمی زنیم در عکس ها که همییشه در آن قطعه ی مستطیل شکل شاد بمانیم. مگر می توانند گذشته باشند. از کجای کاغذ، ذهنم، روحم گذر کرده اند...
بوده اند و هستند در من ، جایی در درونم. آن چه که اتفاق می افتد تمام نمی شود ادامه می یابد.
پ.ن: هوا گرم تر بود. سرد شده است. دو - سه روزی هست که فکر می کنم امروز باران می بارد. کاش زودتر ببارد.
من کشف کرده ام که از راه بینی است که انسان زمان را در می یابد. این که در چه تاریخی دارد راه می رود و زندگی می کند. این روزها (که این راه بر من بسته است) دائم فکر می کنم - یعنی نمی کنم، حتی به خاطر نمی آورم. روزهای دیگری را زندگی می کنم.
آویزان کرده بود خودش را از زبانم حرف و التماسم می کرد که بماند... نمی خواستم....
جایی این میان گیر کرده ایم منتظر که جاده باز شود و نمی شود و می دانیم این راه همه مان هم. در تاریکی که باشی هر چه چشم ببندی و باز کنی چیزی تغییر نمی کند. باید خیره شوی به تاریکی تا ببینی تا نور از دورها به چشمت برسد. باید مواجه شد نهایتا که در غیر این صورت تغییر ممکن نیست، راستش حتی مطرح نیست اصلا. ترس همیشه آن حس راهنما بوده و من همیشه در مقابلش تعظیم کرده ام اما گاهی باید ترس را پشت سر گذاشت. گاهی ترس زیادی راهنماست. گاهی ترس زیادی می ترسد. به ترس احترام می گذارم تا آن جا که از من بترسد ... آن جا که نمی ترسد من را که بترساند آن نقطه همان مرزی است که باید طی کرد و گذشت.
جدا نمی شد حرف از زبانم... خودش را تکه پاره کرده بود و هر واج گوشه ای از تاریکی دهانم گم شده بود... و من در تقلا برای جمع کردن حروف برای حرف کردنشان... می خواست که بماند حرف و من نمی خواستم.
آموزش چیزی فراتر از تکرار دانسته هایمان برای دیگری یا دیگران است. آموزش یعنی تکرار و فهماندن دانسته هایمان به دیگری و این اتفاق نمی افتد مگر روش فهمیدن را آموزش دهیم. مگر هنگام درس دادن سعی کنیم که بفهمیم. این را حالا که درس می دهم با اطمینان بیشتری می گویم و می دانم که پرت نمی گویم. از همین رو هم هست که زمان می خواهد. یک ساعت، ده ساعت، بیست ساعت، دویست ساعت... آن قدر که فکرهایمان خیس شود. سرما بخورد ، عطسه کند و همه چیز در آن جمجمه جا به جا شود به هم بریزد تا دوباره همه را از سر بچینیم. باید همه ی این مراحل طی شود و هیچ کدام تاریخ و وضعیت و اضطرار نمی شناسد. از هیچ کدام نمی توان پرید هر کدام را که جا بگذاریم بعدتر ها گریبانمان رامی گیرد. این راهم همه می دانیم. یا حداقل باید بدانیم. اما اگر معلم بترسد از سرماخوردگی مغزش... اگر معلم ها بترسند ...
ترس نشسته بود آن گوشه و نیشخند می زد مدام... و حروف حرف نمی شدند هنوز.
نمی شود بی مقدمه یک فکر را توضیح داد. به آن چه داریم عادت داریم... از از دست دادنش می ترسیم. باید اول آن چه که داریم را خوب بشناسیم. کمبود ها را، خودمان را، آغاز یک فکر را، فرازش را، فرودش را... و تازه هر کدام از این ها در جایی در زمانی... اما باید از جایی شروع کرد. باید چشم را بالاخره گشود. رو به رو شد با این همه تاریکی محیط و بعد باید صبر کرد. چشم را باید ناگهان گشود اما قدم را نمی توان ناگهان برداشت. باید اول تاریکی را دید، بعد در تاریکی دید، بعد شاید وقت قدم زدن باشد...
اما بالخره باید قدم برداشت... نه برای یک پیاده روی طولانی. تنها برای آن که حرکت از یادمان نرفته باشد و بدانیم خارج از سکون ما دنیایی هست که ما به آن هم تعلق داریم همان طور که به گذشته و آینده همزمان تعلق داریم...
بالاخره حروف حرف شدند و کندمشان از روی زبانم برخلاف میلشان یا میلش. با تمام توانم پرتابشان کردم آن قدر که می شد دورتر. حروف در تاریکی جا به جا چیده شده ،رساندمشان به مقصدی دورتر از آن چه که می خواستم. نمی خواستم.
پ.ن: تفاوت زبان پاراگراف ها به عمده -نقطه سر خط-
پ.ن: خودم هم نمی دانم چه عجله ای داشتم برای گذاشتنش این جا
آواز که می خواند دلم می جوشد و می گیرد. کم پیش می آید که آن چه را که می خواند نشنیده باشم اما وقت هایی هم هست که آوازش را نمی شناسم... می خواند و می دانم که جلو چشمانش چیزی بشتر از دیوار ها و اثاثیه ی خانه است. صدایش انگار حجاب محیطمان را می دراند و تصاویر دیگری را می نمایاند. نگاهش را در چنین لحظاتی دنبال می کنم که شاید سایه ای از آن چه که می بیند پیدا کنم که می دانید حتما که نمی شود. کمی که می گذرد خسته می شوم و نگاهش می کنم همان طور که احتمالا کارهای روزمره اش را انجام می دهد و آواز می خواند و جز خواندن هیچ نمی کند. نگاهش می کنم که تغییر می کند و تغییر می دهد همه چیز را و حتی دیوارها را، همان طور که مشابه همیشه اند. بعد نگاهم به فاصله یمان می افتد که گاهی بیشتر از هفته های گذشته و گاهی کمترند... اما نهایتا مشابه دقایقی پیش از خواندنش، اما متفاوتند. انگار که جایی روی این درازای فاصله ورم کرده باشد و بالا آمده باشد... که وقتی وسوسه می شوم و می خواهم این فاصله را کوتاه کنم سر بخورم و نتوانم و از این فاصله که دور است، نگاهش کنم که به آن تصاویر قدم می گذارد و حتی دورتر می شود...
دلم می گیرد که در آن تصویر شریک نیستم که از آن هیچ نمی دانم. گاهی سعی می کنم حدس بزنم اما سرنخی ندارم. می دانم که داستان تصویرش ورای آگاهی من است: شاید چیزی در گذشته،درگذشته یا شاید در خود خود همان روز و همان لحظه. زیاد اما تلاش نمی کنم ، می دانم که حتی اگر ابتدای این نخ را در دست داشته باشم امتداد این مسیر را تنها پا به پای خودش است که می توان ادامه داد و فاصله من تا نگاه او کم یا زیاد، دور است. نمی دانم این برآمده ی بین ما از کدام ناکجا سر بلند کرده است یا کی آغاز شده . نمی دانم که خودش آن را می خواهد یا نه. چندان فرقی هم نمی کند؛ من به آن تصویر راهی ندارم. تنها می توانم بنشینم نگاهش کنم که آواز می خواند و عبور می کند و بجوشم و بجوشم تا آن حجاب دریده شده خود را ترمیم کند و او باز به من، به ما ، بازگردد.
سرگیجه ای هم آخر دیگر درکار نیست. خالی شده این ذهن. به دنبال چیزی می گردم، به دنبال چیزهایی که باید مشغله ام باشند. زیادند! اما تنها زمانی به خاطر می آورمشان که به دنبالشان می گردم. کمی که بگذرد دیگر به خاطر نمی آورمشان. تهی مطلق شده ام. خالی! مثل ذهن یک مترسکی...
()
معمولا به چنین جاهلیی که می رسد، تمام می شود. وقتی متوجه می شوی که دیگر زیادی دارد طول می کشد و هنوز هم خودت نمی دانی چه می خواهی، به این نقطه که می رسی معمولا نویسنده ی داستان یک نفر را از آسمان می فرستد تا برایش اتفاقی بیفتد و تو را تحت تاثیر قرار دهد یا خاطره ای چیزی تعریف کند... یا ناگهان یک یادگاری قدیمی را جلویت سبز می کند . مثلا مجبور می شوی توی کمد یا جایی دنبال چیز بخصوصی بگردی و به آن یادگاری قدیمی برسی و احساسات و فکرهای گور به گور شده ات باز سو کله شان پیدا شود....
به این جاها که می رسد معمولا زیاد طول نمی کشد و بالاخره سر عقل می آیی یا گاهی کاملا دیوانه می شوی. در هر حال تکلیفت معلوم می شود. نویسنده زیاد خواننده را معطل نمی کند که مبادا خواننده چیزی جز آن چه او تصمیم دارد نتیجه بگیرد.
فکر کنم مشکل همین جاست. خواننده ای در کار نیست و نویسنده دلیلی برای عجله نمی بیند وگرنه من به دلایل مختلف تمام کمدها، کشو ها، کنج ها، طاقچه ها، انبارها و ... را گشته ام. هیچ کس هم تصمیم نگرفته که یکباره برایم نطق کند. همه در سکوتشان ادامه می دهند. همه چیز بی تفاوت به داستان من ادامه می یابد و این وضعیت را باز هم دشوارتر می کند.
()
دل
پ.ن: حالا. معمولش از این پست ها نیست، اما خب چهار دیواری اختیاری مگه نه؟