تو گفتی مرگ یا من؟

کلمه ها دراز به دراز  روی سفیدی کاغذ افتاده اند و کم کم می چسبند به یکدیگر می شوند خطی صاف خطی ممتد. می لغزند از روی کاغذ و پا به دنیای من  می گذارند. مثل کرمی می خزند روی بدنم .

کرم منفور می شود طناب داری به دور گردنم آویخته از سفیدی کاغذ!

انگار

چنان پنهان شده ای که انگار هیچ وقت نبوده ای

آن پشت آن گوشه

و فقط سرانگشان من است که بو می کشد و لبهای من که به جای همه ی آن ها می شنود

و تو آن جا چنان زل زده ای انگار اینجا چیزی برای تماشا هست

تماشا تماشا

چنان پنهان شده ای که...

چرا نباید باشی

چرا نباید چرا نباید

گوشه نشینی ات را صادقانه می گویم

                                                    نمی فهمم

انگار هیچ وقت نبوده ای و همیشه همان جا زانوهایت را بغل کرده بودی و به این نقطه به تهی تمام زل زده بودی

انگار همه اینها تنها یک جمله ی ساده ناگذر است.

انگار هیچ وقت نخندیده باشی

هیچ وقت زر نزده باشی

...

اگر نخندیده باشی

 پس خنده را دیگران کجا دیده اند کجا آموخته اند

اگر نخندیده باشی اگر نخندیده باشی.