هایدگر روباه صفت
نوشته ای از هانا آرنت از یادداشت های روزانه اش
ترجمه مهتاب میرزایی
هایدگر با غرور زیاد می گوید:"مردم میگویند هایدگر روباه است." این داستان واقعی روباهی است به نام هایدگر:
یکی بود یکی نبود. روباهی بود چنان دست و پا چلفتی که نه تنها همیشه به تله می افتاد، بلکه حتی تله را از غیر تله تشخیص نمی داد. این روباه گرفتاری دیگری هم داشت: پوست بدنش خوب نبود، از این رو در برابر سختی های زندگی یک روباه، از هرگونه دفاع طبیعی عاجز بود. روباه ما که سراسر دوره ی جوانی اش را در اطراف تله ی آدم ها پرسه زده بود، در حالی که دیگر جای سالمی بر پوستش نمانده بود، تصمیم گرفت به کلی از دنیای روباه ها خارج شود و برای خود لانه ای بسازد. او که به رغم تجربه ی بسیار زیادش در مورد تله ها اصلا فرق تله و غیر تله را نمی دانست، فکری به ذهنش رسید که کاملا جدید بود وتا آن روز به مخیله ی هیچ روباهی خطور نکرده بود.
به عنوان لانه اش تله ای ساخت. به درون آن رفت و درست مانند یک لانه در آن جای گرفت - نه از روی حیله گری، بلکه به این خاطر که همیشه تصور کرده بود تله ی دیگران لانه ی آن هاست - و بعد تصمیم گرفت به سبک خودش حیله گری کند، و تله ای را که برای خودش ساخته بود و فقط مناسب خودش بود، برای دیگران مجهز و آماده سازد. این نیز بی اطلاعی او را در مورد تله ها نشان می داد: هیچ کس وارد تله اش نمی شد زیرا خودش درون آن نشسته بود. این موضوع آزارش می داد. ولی همه می دانند که روباه ها نیز با تمام حیله گری شان، گاه به تله می افتند. پس چرا تله ای که ساخته ی روباه است - مخصوصا روباهی که در مورد تله با تجربه تر از دیگران است - مثل تله ی آدم ها و شکارچی ها عمل نمی کند؟ حتما به این دلیل که تله آن تله ای که بود نمی نمود! در نتیجه روباه داستان ما به ذهنش رسید که تله اش را به زیبایی تزیین کند و تابلوهای واضحی به این مضمون در همه جای آن بیاویزد: "همه بیایید این جا، این تله است، زیباترین تله ی دنیا." معلوم بود که هیچ روباهی اشتباه نمی کند و به این تله نمی افتد. با وجود این، خیلی ها آمدند. چون این تله، لانه ی روباه ما بود و اگر کسی می خواست او را در خانه اش ببیند باید به تله اش پا می گذاشت. البته، جز روباه ما ، همه می توانستند دوباره از آن خارج شوند.
تله درست به اندازه ی خود او بود. ولی روباهی که در این تله زندگی می کرد با افتخار می گفت: "چون این همه در تله ام به دیدنم می آیند پس من شایسته ترین روباهم." و در این حرف حقیقتی همه نهفته بود: هیچ کس ماهیت تله ها را بهتر از کسی که سراسر عمرش را در تله ای می گذراند، نمی شناسد.
پ.ن:می دانم احتمالا بی مزه ترین شیوه ی روایی یک داستان است. به خاطر زبان و نگارشش نبود که گذاشتمش این جا. نمی دانم ایراد از ترجمه است یا متن اصلی . همان طور که اون بالاتر هم نوشتم این داستان از دفتر روزانه هانا آرنت برداشته شده بوده است. دفتری که صرفا ایده ها را داخلش یادداشت می کرده تا بعدتر به آن ها برگردد. من هم از ایده ی داستان خوشم آمد و گذاشتمش این جا تا بعدتر به آن برگردیم!