زمان
گذر زمان هیچ چیز را حل نمی کند. تنها همه چیز را پیچیده تر می کند.
این جمله را اگر قبلا می شندیم قطعا در مقابلش یک نطق طولانی می کردم اما الان یعنی این اواخر راستش کمی باورش دارم. وقتی می گویم کمی، تنها می خواهم آن خودی از خودم را که الان دست به سینه جایی در درونم نشسته و اخم کرده و مشت هایش را زیر بازوانش در هم می فشارد راضی نگه دارم وگرنه حقیقت جور دیگری است.
حافظه و خاطره شاید عجیب ترین پدیده در انسان است. زمان، اشخاص ، جمله ها، هیچ کدام آن طور که در واقعیت رخ داده اند در آن ها ثبت نمی شوند. همگی همان طور که ما پذیرفته ایمشان آن طور که برای ما حقیقت دارند در حافظه و خاطره مان شکل می گیرد. شاید هم هیچ کدام آن طور که حقیقت دارند در حافظه ما ثبت نمی شوند فقط آن گونه که ما واقع یافتنش را دیده ایم در ذهن ما می مانند.... بین این دو جمله احتمالا تفاوت زیاد است و همه اش هم برمی گردد به این که نقطه آغازین فلسفه ات را کجا قرار داده ای. فرقی در موضوع نمی کند، در هر حال هر چه میگذرد با شدید شدن و کمرنگ شدن احساساتمان رنگ و بوی آن ها نیز فرق می کند. بعضی جمله ها پر رنگ ، گوشه ای از ذهنت نقش می بندند و برخی شاید تنها لکه ای... برخی آدم ها فراموش می شوند و برخی هم فقط خدا می داند احتمالا که فراموش می شوند یا نه!
حقیقت این است که هیچ چیز هیچ وقت فراموش نمی شود و نهایتا کمی از ذهن دور می شوند و به وقتش اگر کمکشان کنی باز جلو تر می آیند انگار که همین چند روز پیش بوده ..... یا وقتی رهایشان کنی انگار که سال ها گذشته باشد . همه چیز می گذرد و در ذهن ما بایگانی می شود و خداحافظ تا بعد، اگر بعدی در کار باشد. اگر هم نه، همیشه چیزهایی پیدا خواهند شد که بایگانی شوند که کمی جلوتر بنیشینند می توانی آن قدر سرت را شلوغ کنی که آن هیولای گذشته پشت آن همه پوشه ای که تلنبار می کنی گم شود تا بعدی که هر چه لازم باشد دورتر و دیرتر بهتر! چون قرار است زمان همه چیز را حل کند. زمان حوادث را می آورد . انسان ها را می آورد. داستان های جدید، دوستان جدید. خصوصا اگر انسانی اجتماعی باشی یا سعی کنی که باشی، تظاهر کنی.... زمان از تو انسان جدیدی می سازد درون زندگی شاید جدید، محیط شاید جدید. زمان تجربه می آورد. خلاصه زمان قرار است همان گرد و قباری باشد که هی روی آن پرونده ی قدیمی می نشیند و می نشیند ...
اما بالاخره زمانی که باز به آن هیولای لای پرونده برمی گردی و بیدارش می کنی یعنی در آن نقطه که زمان گذشته است و قرار است خشم، نفرت، ناراحتی، بقض، عشق، رنج یا هر چه که هست ملایم تر شده باشد تا در هیجان کمتری همه چیز را ببینی، تصمیم بگیری، پایان دهی یا شروع کنی یا اصلا ادامه دهی. هیجان تو کم شده و تو دیگر اصلا آن احساسات قبلی را نداری تنها آن ها را به خاطر می آوری و این فقط موقعیت را پیچیده تر می کند. چون در موقعیتی هستی که دیگر هیچ چیز از آن نمی دانی. هیولا ایستاده است و انگار با زبانی دیگر با تو صحبت می کند زبانی که اصلا نمی شناسی...