از آن روزهایی بود که سالی یک بار و فقط سالی یک بار آن هم تنها برای یک نفر رخ می دهد و آن یک نفر این بار من بودم.
درواقع از آن روزهایی بود که با بیدار شدنت هیچ چیز جدیدی شروع نشده حتی اگر آن چیز جدید روزی تکراری مثل روزهای دیگر باشد. چون تمام شب گذشته را ناخودآگاهت به چیزی در آن قدیم مدیم ها چنگ می زده و تو به جای کابوس یا رویا فقط مروری بر خاطراتت داشته ای و صبح که بیدار می شوی نیستی در هیچ کدام از اتفاق های اطرافت.
برای آن که کمتر فکر کنی یک لیست از کارهای امروزت تهیه می کنی و دقت می کنی چیزی از قلم نیفتاده باشد. چیزی از گلویت پایین نمی رود اما صبحانه را هر جور که هست فرو می دهی و اصلا مهم نیست که انگاری با چاقو تمام این مسیر دهان تا معده را خراش می دهی. از این که دیشب شارژ کردن گوشی را فراموش نکرده ای به خود می بالی و آن را با خود تا کیفت حمل می کنی و ... درست در همین لحظه دیگر هیچ کنترلی بر مغزت نداری. اگر همین الان نشینی و به زمین زل نزنی که یک بار دیگر همه اش را به خاطر بیاوری ... راستش نمی دانم چه می شود اما در هر حال خوب می دانی که چاره ای نداری. به خودت که می آیی هنوز دیر نشده اما عجله می کنی و از خانه بیرون می زنی به سمت آن چه گاهی روزمره می نامی اش و گاهی مشغله!
هزار بار با خودت می گویی که امروز خوشبختانه زندگی قصد راه آمدن دارد خیلی نمی دانی که می خواهی چیزی را به خودت تلقین کنی یا نه. اما چیزی که واضح است این است که ترافیک امروز از هر روز سنگین تر است. یک خط درمیان زندگی را ستایش می کنی و راننده های دیوانه و گیج امروز را فحش میدهی تا بالاخره به مقصد می رسی. به چیزی که درست نمی دانی چیست زل می زنی و بعد رهایش می کنی و به طرف راننده بر می گردی که معلوم نیست چه می گوید و بعدتر معلوم می شود با تو نبوده اصلا. پیاده می شوی و روان می شوی به سمت همان چیزی که امروز باید مشغله بنامیش. تو امروز نباید حتی برای لحظه ای احساس کنی که وقت برای فکر کردن داری.
به همین دلیل وقتی متوجه می شوی که گوشی ات نیست خیلی فکر نیم کنی که بالاخره آن جا که گوشی را تا کیفت حمل کردی بین آن سه نقطه چه اتافقی افتاد. موفق شدی گوشی را سر بدهی داخل کیفت یا نه ؟و یا خیلی سعی نمی کنی که به خاطر بیاوری که در تاکسی دقیقا به چه چیزی زل زده بودی که راننده ی مزاحم رشته ی افکارت را پاره کرد! تو حتی وقت برای نگران شدن هم نداری. به جای این چیزها باید تئوری احمقانه ی جدیدت را برای بقیه توضیح بدهی و منتظر شی تا لبخند بزنند که ... که یعنی هیچ چیز! تو حتی دلیلی برای نگران شدن نداری. همیشه کسانی بوده اند و هستند که به جای تو نگران همه چیز باشند. خوب می دانی که تا یکی دو ساعت دیگر کسی پیدا خواهد شد که بالاخره این گوشی ناخلف را یا از خانه یا خیابان یا تاکسی یا ... برایت می آورد. امروز در هر حال از آن روزهایی است که قرار بوده با تو راه بیاید.