همسایه ها 1

بچه ی همسایه "اندیشمند" من است. همیشه حرف هایش درست و به موقع بوده است.

داشتم با تلفن حرف می زدم یا بهتر است بگویم حرف می شنیدم، که صدای "اندیشمند" من بلند شد. داشت با تمام توانش جیغ می کشید. همسایه ها می شناسند این جیغ را: جیغ نوع سوم برای وقت هایی است که آن چه می شنود یا می بیند به نظرش احمقانه می رسد. جیغ نوع سوم یعنی تماش کن!

پ.ن: کاش حداقل جسارت او را داشتم.

maybe the choice you made wasnt really right!

از آن روزهایی بود که سالی یک بار و فقط سالی یک بار آن هم تنها برای یک نفر رخ می دهد و آن یک نفر این بار من بودم. 

درواقع از آن روزهایی بود که با بیدار شدنت هیچ چیز جدیدی شروع نشده حتی اگر آن چیز جدید روزی تکراری مثل روزهای دیگر باشد. چون تمام شب گذشته را ناخودآگاهت به چیزی در آن قدیم مدیم ها چنگ می زده و تو  به جای کابوس یا رویا فقط مروری بر خاطراتت داشته ای و صبح که بیدار می شوی نیستی در هیچ کدام از اتفاق های اطرافت. 

برای آن که کمتر فکر کنی یک لیست از کارهای امروزت تهیه می کنی و دقت می کنی چیزی از قلم نیفتاده باشد. چیزی از گلویت پایین نمی رود اما صبحانه را هر جور که هست فرو می دهی و اصلا مهم نیست که انگاری با چاقو تمام این مسیر دهان تا معده را خراش می دهی. از این که دیشب شارژ کردن گوشی را فراموش نکرده ای به خود می بالی و آن را با خود تا کیفت حمل می کنی و ... درست در همین لحظه دیگر هیچ کنترلی بر مغزت نداری. اگر همین الان نشینی و به زمین زل نزنی که یک بار دیگر همه اش را به خاطر بیاوری ... راستش نمی دانم چه می شود اما در هر حال خوب می دانی که چاره ای نداری. به خودت که می آیی هنوز دیر نشده اما عجله می کنی و از خانه بیرون می زنی به سمت آن چه گاهی روزمره می نامی اش و گاهی مشغله!

هزار بار با خودت می گویی که امروز خوشبختانه زندگی قصد راه آمدن دارد خیلی نمی دانی که می خواهی چیزی را به خودت تلقین کنی یا نه. اما چیزی که واضح است این است که ترافیک امروز از هر روز سنگین تر است. یک خط درمیان زندگی را ستایش می کنی و راننده های دیوانه و گیج امروز را فحش میدهی تا بالاخره به مقصد می رسی. به چیزی که درست نمی دانی چیست زل می زنی و بعد رهایش می کنی و به طرف راننده بر می گردی که معلوم نیست چه می گوید و بعدتر معلوم می شود با تو نبوده اصلا. پیاده می شوی و روان می شوی به سمت همان چیزی که امروز باید مشغله بنامیش. تو امروز نباید حتی برای لحظه ای احساس کنی که وقت برای فکر کردن داری. 

 به همین دلیل وقتی متوجه می شوی که گوشی ات نیست خیلی فکر نیم کنی که بالاخره آن جا که گوشی را تا کیفت حمل کردی بین آن سه نقطه چه اتافقی افتاد. موفق شدی گوشی را سر بدهی داخل کیفت یا نه ؟و یا خیلی سعی نمی کنی که به خاطر بیاوری که در تاکسی دقیقا به چه چیزی زل زده بودی که راننده ی مزاحم رشته ی افکارت را پاره کرد! تو حتی وقت برای نگران شدن هم نداری. به جای این چیزها باید تئوری احمقانه ی جدیدت را برای بقیه توضیح بدهی و منتظر شی تا لبخند بزنند که ... که یعنی هیچ چیز! تو حتی دلیلی برای نگران شدن نداری. همیشه کسانی بوده اند و هستند که به جای تو نگران همه چیز باشند. خوب می دانی که تا یکی دو ساعت دیگر کسی پیدا خواهد شد که بالاخره این گوشی ناخلف را یا از خانه یا خیابان یا تاکسی یا ... برایت می آورد. امروز در هر حال از آن روزهایی است که قرار بوده با تو راه بیاید.

  

داستان ما!

من اصولا آدم ناراضی ای بودم که تنها از خودش و کارهایش راضی بود. این روزها اما موجود راضی ای هستم که تنها از خودش ناراضی است.

کمی که فکر می کنم می بینم این در بیشتر اطرافیانم نیز صدق می کند. شاید از عوامل آنفولانزای خوکی باشد. نمی دانم.

بیشتر که فکر می کنم به این نتیجه می رسم که شاید این حتی بهتر باشد. باز هم نمی دانم.

بعد از آن که اتفاق های بد افتادند و آن گاه که اتفاق خوبی افتاد!

 وقتی اتفاق هایی می افتد که نمی خواهی یعنی وقتی اتفاق های بدی می افتد، در این جریان، این گاهی تلاش برای باز گرداندن چیزها به مسیر آغازینش و گاهی تسلیم به امید دفعاتی دیگر... و یا هر آن چه که تو کرده ای در زمانی که اوضاع آن که باید نبود... در این مسیر تو از خیلی چیزها عبور می کنی. از آن چه که گذشته ای، از آن ها که گذشته ای و گاهی حتی خودت.

هر بار که اتفاق ناگواری افتاد - برای من یا دیگری - نمی دانم چرا اما من همیشه ترجیح داده ام که واکنش ها را دنبال کنم. از این که همه کس و همه چیز انگار زیر ذره بین من در مازهای ناخواسته به تقلا می افتند خوشم نمی آید اما شاید جالب است دنبال کردنشان. این که سعی کنی بفهمی چقدر از دست و پا زدن ها برای خارج شدن از این ماز است و چقدر برای ماندن در آن ها. این که گاهی در کمال تعجب پی می بری که مازشان را دوست دارند و چنان به کل این داستان عادت کرده اند که تصورشان خارج از راه های پیچ در پیچ غیر ممکن است. البته داستان پرنده هایی که برای پرواز کوتاهی از باز شدن  قفسشان استقبال می کنند اما باز دوباره به آن باز می گردند دیگر خیلی تکراری است...

آخرین باری که سعی کردم کسی را در مازش دنبال کنم اما ، همه چیز جور دیگری رقم خورد. " برای خودم حلش کردم" گرچه جمله ای بود که زیاد شنیده بودم اما هیچ وقت نتوانستم این طور به تمام کوچه پس کوچه های نگاه کسی سرک بکشم و هیچ اثری از پشیمانی حتی خیلی خیلی کوچک پیدا نکنم. موش آزمایشگاهی ام این بار پیش از آن که حتی به ماز من وارد شود خارج شده بود. خوب می دانم که قبل تر، از مازهای زیادی گذشته بود. .ولی همین که صحیح و سالم کنار من نشسته بود مرا مجبور می کرد امیدوار باشم. به چه چیز نمی دانم. برای من هرگز پیش نخواهد آمد که همین طور که کیکم را می خورم لبخند بزنم و بگویم" برای خودم حلش کردم" شاید همین که یک نفر توانسته بود، بهانه ی خوبی بود که من هم امیدوار شوم. گیرم که ندانم به چه . چه فرقی می کند. " حلش کرده بود"!

پ.ن: پاراگراف سوم پس از چیزی در حدود یک هفته به دو پاراگراف اول اضافه شد. یعنی بعد از آشنایی با این دوست جدید. قبلش دو پاراگراف اول بلاتکلیف مانده بودند بین باقی مطالب "ثبت موقت و عدم نمایش در وبلاگ" که چگونه تمام شوند.کاش در نوشته خیلی معلوم نباشد.

یکی بود یکی نبود!

 

یه چیزی تو مغزم می خونه:

"خب پریای قصه ،

مرغای پر شیکسته،

آبتون نبود؟

دونتون نبود؟

چایی و قلیونتون نبود؟

کی بتون گفت که بیاین دنیای ما ؟"

 

بچه تر که بودم، خودم رو می کشتم که گاهی مامان بیاد پیشم و برام لالایی ای یا قصه ای چیزی بگه. من اصولا به طرز عجیب غریبی بزرگ شدم. حداقل در مقایسه با برادرم خیلی جدی تر. گرچه مستقل تر و آزاد تر هم بودم اما  همه چیز خیلی سختگیرانه تر بود. نباید می ترسیدم.نباید وابسته می شدم.باید یاد می گرفتم کار هامو خودم انجام بدم.خلاصه اون روزا برای من یه رویا بود که حداقل یک شب رو برام لالایی بگن. واقعیت این بود که از تاریکی می ترسیدم وگرنه خود قضیه ی لالایی و قصه شبانه اون قدر مهم نبود. شایدم برای همه ی بچه ها همینه. در هر حال مامان هم که احتمالا متوجه بهانه بودن لالایی شده بود خیلی به ندرت قبول می کرد و معمولا من می موندم و تاریکی توی اتاق. اما گاهی وقت ها که معجزه ای رخ می داد مامان می اومد پیشم. دو تا قصه بیشتر بلد نبود. شایدم بلد بود اما فقط اون دو تا رو دوست داشت. یکیش" کدو کدو قل قله زن" بود یکی دیگش هم" قصه مهمونی حیوون های جنگل". بیشتر برام شعر می خوند .یا از فروغ یا از شاملو. من اصولا دخالتی در انتخاب نداشتم و همه چیز برمی گشت به این که مامان حال و هوای کدام را بیشتر داشته باشد و معمولا قرعه به نام پریا ی شاملو می افتاد.

حالا بعد از سال ها مدتیه که دوباره از تاریکی می ترسم. علتش رو نمی دونم ولی هر چی که هست نمی ذاره بخوابم. مامانم هنوز به چراغ روشن اتاق من حساسه. حالا بهونش اینه که نور اتاق من از پنجره میاد تو اتاق اون ها! اصولا مامان در بهانه تراشیدن استاده. خلاصه این که من چراغ رو خاموش می کنم ولی خوابم نمی بره. گاهی برای خودم عدد می شمارم. گاهی قصه می گم. گاهی شعر می خونم.اما هنوزم قرعه معمولا به نام پریا ی شاملو می افته بیشتر شب ها یه چیزی تو ذهنم برام پریا رو می خونه و تصویر می کنه تا بالاخره خوابم ببره.

پ.ن: الان که داشتم اینا رو می نوشتم به این نتیجه رسیدم که من و مامان با همه ی تفاوت هامون اشتراکات زیادی داریم.

پ.ن: به نوشته های بی ربط و پ.ن های بی ربط تر عادت می کنیم.

 

اصل و ریشه

"ولی مشخصه به هر حال که ریشه هاتون به هم وصله."                                                               و من نمی دانم چرا اخم می کنم و سرم را این بار نه حتی به پایین که به جهتی دیگر خم می کنم و باز فکر هاست که فرود می آید.

و تو حتما خب تعجب می کنی که من ناگهان بعد از این همه سکوت چقدر پرحرف می شوم. حرف می زنم و حرف می زنم و حرف می زنم و حتی خوب گوش می کنم به کلمه کلمه ای که می گویی.

و ناگهان پی می برم که نه حتی بحث شمال و جنوب یا شرق و غرب نیست. بحث از این سیاره تا آن سیاره نیست. که انگار بحث جهانی تا جهانی دیگر است. تو اصلا اگر ریشه داری من ریشه ندارم. این بحث حتی بحث من و تو، من و او نیست.بحث من و همه ی آدم هاست شاید...

وباز شب دیگری است و من دلم هوای نمی دانم چه دارد و به سکوت خود باز میگردم.

                                                                                                     ۱۳۸۸/۷/۴

فقط می خواهم بدانم اگر دستم را دراز می کردم، یا کمی بیشتر به جلو خم می شدم فرقی می کرد یا نه.