فارغ از خود مقاله در مورد تیتر باید بگم: جناب! اندیشه ای که بخواهد باقی بماند باید بر دار هم برود و گرنه آن قدر به لجن کشیده می شود که دیگر اندیشه ای باقی نماند!
و اشک حتی خیال شدن ندارد. آنقدر آنجا می نشیند که نفس برای همیشه قطع. با هیچ موسیقی ای آرام نمی شود. با هیچ حرفی، رنگی.و چشمانم هی باید پر و خالی شود.
به جهنم. اگر فکر می کنی فایده ای دارد آنقدر آنجا بمان که بمیری که نابود. آن قدر به چشمانم هجوم بیاور تا خسته شوی . چیزی در این چشمها نخواهی یافت! همان تصویرهای همیشگی.
حرف تازه ای برای گفتن نیست من هنوز در خودسانسوری دست و پا می زنم! حتی در دفترچه شخصی ام. حالا تو آنجا بشین و حرف های مرا مزه مزه کن.
"و معرفت بر دو پایه ی عداوت و محبت" که لعنت بر هر دویش! بر تو ! بر خودم!
اشک شو لطفا ! اشک شو!
فی حقیقت عشق ــ سهروردی
پ.ن: حرف خواهیم داشت در آینده نزدیک!
پ.ن:مهشید جان!...
لحظه نگاشته
سیخ می شوم
پنجره پرده را می بلعد
آن را هورت می کشد
کوچه آن پشت ناگهان لخت می شود
عریان مقابلم می ایستد
ساده ی ساده
من عریان پرده را آرام آرام می کشم
ساده ی ساده
پ.ن: فعلا با این نوشته های قدیمی سر کنیم تا ببینیم به کجا می رسیم.