مهدی غنی مقاله ای! در " آیین" نوشته با این تیتر که:" اندیشه ای که بردار رفت و باقی ماند"

فارغ از خود مقاله در مورد تیتر باید بگم: جناب! اندیشه ای که بخواهد باقی بماند باید بر دار هم برود و گرنه آن قدر به لجن کشیده می شود که دیگر اندیشه ای باقی نماند!

بقضی که این جا چمباتمه( یا هر کوفت دیگری که هست!) زده هیچ جوره پایین نمی رود. نمی شود با دو خط سه خط خامش کرد.

و اشک حتی خیال شدن ندارد. آنقدر آنجا می نشیند که نفس برای همیشه قطع. با هیچ موسیقی ای آرام نمی شود. با هیچ حرفی، رنگی.و چشمانم هی باید پر و خالی شود.

به جهنم. اگر فکر می کنی فایده ای دارد آنقدر آنجا بمان که بمیری که نابود. آن قدر به چشمانم هجوم بیاور تا خسته شوی . چیزی در این چشمها نخواهی یافت! همان تصویرهای همیشگی.

حرف تازه ای برای گفتن نیست من هنوز در خودسانسوری دست و پا می زنم! حتی در دفترچه شخصی ام. حالا تو آنجا بشین و حرف های مرا مزه مزه کن.

"و معرفت بر دو پایه ی عداوت و محبت" که لعنت بر هر دویش! بر تو ! بر خودم!

اشک شو لطفا ! اشک شو!

و هر گاوی لایق این قربان نیست و در هر شهری این چنین گاوی نباشد و هر کسی را آن دل نباشد که این گاو قربان تواند کردن و همه وقتی این توفیق به کسی روی ننماید.

فی حقیقت عشق ــ سهروردی

پ.ن: حرف خواهیم داشت در آینده نزدیک!

 

چیزی را که بر من می گذرد نه خودم و نه هیچ کس نخواهد فهمید. فقط مثل یک تابو از خود می رانیمش. اما مثل لک رنگ هر چه بیشتر می سابی بیشتر به خورد من و این زندگی می رود!

پ.ن:مهشید جان!...

کلمه ها دراز به دراز روی سفیدی کاغذ اقتاده اند و کمکم می چسبند به یکدیگر. می شوند خطی صاف خطی ممتد. می لغزند از روی کاغذ و پا به دنیای من می گذارند. مثل کرمی می خزند روی بدنم و نهایت می شوند طناب داری به دور گردنم آویخته از سفیدی کاغذ.

لحظه نگاشته

باد می وزد

سیخ می شوم

پنجره پرده را می بلعد

آن را هورت می کشد

کوچه آن پشت ناگهان لخت می شود

عریان مقابلم می ایستد

ساده ی ساده

من عریان پرده را آرام آرام می کشم

ساده ی ساده

پ.ن: فعلا با این نوشته های قدیمی سر کنیم تا ببینیم به کجا می رسیم.