لولویی با پسر خود ماجرا می کرد که تو هیچ کاری نمی کنی و عمر در بطالت بسر می بری. چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز و زسن بازی تعلیم کن تا از عمر خود برخوردار شوی اگر از من نمی شنوی ، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا علم بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.

                                          رساله دلگشا

پ.ن: وقتی دیگه داری هرچی خوندی بالا میاری و منتظری تموم شه فقط یه چیزی مثل این خوبه!     

لبانم سرخ  نمی شود

قرمزی اش را سیبمان دزدید

و شب شد

و ماه تاریکی را از اعماق چشمانم ربود

و حوا کوچکترین نسبتی را منکر شد

آدم مرا به تصویر گناهی خیره شد

هر دو رومیزی را برگرداندند

و من مانند لکه ای خاموش همان جا باقی ماندم

درختان سیب خشکیدند

من تمام شدم.

خلوت من و خودم

سخن بگو!

بگو که به چه می اندیشی

چه چیز را می اندیشی

می پایی!

می پویی!

چه چیز را انقدر جدی متلاشی

انقدر با دقت می پاشی

باز چه رنگ است که می بازی

باز چه رنگ است که می سازی

و از این درهم آجیل بگو

کدام ها را برمی داری

بگو

"بگو کدام طرف را پسته بیشتر ریخته ای

 بگو هنوز هم مهم است که سر بسته باشد،

که دندان هایت درست روی تیزی فرود بیایند."

بگو

به من بگو

بگو امروز چند بار مسواک زدی

بگو با چه کسی باز فک زدی

چقدر تبسم را خندیدی

بگو امروز تو گشادتری یا ان فرم مسخره

راستی چاق تر شدی یا نه

بگو چند بار بین حرف ها ماسیدی

جند بار به گزینش حرف ها خندیدی

بگو ...

بگو که دیگر غریبی

دیگر عجیبی

درست به اندازه ی نور چراغ به وقت سحر

که فریاد می زند برخیز

 که که ...!

راستی در این مدت چه خواب دیدی؟

باز چه خوابی دیدی؟

بگو چه رنگ است که می سازی،

بگو چه رنگ است که می بازی!

 

پ.ن۱: خودم زیاد خوشحال نخواهد شد که حرفهایش را در ملا عام گذشتم ! برما ببخشاید لطفا!

پ.ن۲: راستی ملا(؟) رو چه طوری می نوشتند؟