هیشش...
نادیده گرفتمش!
نادیده گرفتمش!
اما داستان چهارشنبه ها جداست. چهارشنبه ها من زود بیدار می شوم. خیلی زود. مثل برق می جهم از رختخواب. حمام همیشه دو ساعته من یه ربعه تمام می شود آینه چندان وقتم را نمی گیرد. مانتو ام انگار شنل جادویی می شود می رقصد تا روی شانه هایم و آستین ها انگار خودشان دست هایم را می پوشانند. با یک دست موهایم را جمع می کنم و با دستی دیگر مقنعه روی موها می نشانم. هر آنچه که باید انجام شود تا ساعت ۷ تمام شده. می دوم به سمت آسانسور. می دانم که روی طبقه سوم منتظر است. بند کفش ها را تند و تند می بندم و می پرم داخل، قبل از آن که کس دیگری دکمه آسانسور را بزند. وقتی به پارکینگ می رسم ساعت را نگاه می کنم. ۷:۳ را عقربه ها معمولا نشان می دهند. خیالم راحت می شود و آرام آرام از کنار باغچه می گذرم اما همین که باغچه تمام می شود یعنی بعد از سه قدم شاید، کنجکاوی ام امانم را می برد و قدم ها را دوباره تند می کنم. جستی می زنم تا در. آرام در را می کشم مطمئن که می شوم باز است لبخند می زنم. پا می گذارم به کوچه و زل می زنم به کمی جلوتر که آقای همسایه دارد راه می رود. به وسط های کوچه که می رسم او به ماشینش کنار خیابان رسیده. سوار که می خواهد بشود من کمی نزدیکتر شده ام . از همان فاصله سلام می کند و سر تکان می دهد. من هم جواب می دهم نه آن قدر آرام مثل او و نه آن قدر بلند که مطمئن باشم شنیده است. تا به انتهای کوچه برسم او سوار شده و سرش باز با چیزی درون ماشین گرم است. سر که بلند کند، من دیگر جلوی ماشین رسیده ام .خداحافظی می کند. نه آن قدر آرام مثل سلامش، نه آن قدر بلند که مطمئن باشد شنیده ام. لبخند می زنم و سر تکان می دهم و از کنار ماشین می گذرم. آن طرف خیابان که برسم، او هم رفته است.