هیشش...

صدایش چندان بلند نبود. به راحتی می شد نادیده گرفتش. خیلی بی تفاوت می گفت: همه اش از این نیست که مشغولی. که درگیر مسائل دیگری هستی. بخش عمده ای اش از نخواندن است. نخواندن!

نادیده گرفتمش!

مادر (میوه با چاشنی مخصوص)

مادر خیار را پوست کند. دو نیم کرد. نمک زد. نیمی را به من داد، نیمی را به برادرم. حالا نوبت نارنگی بود. آن را برداشت پوست کند دو نیم کرد یک نیم را به من و نیم دیگر را به برادرم داد. بعد هلو و... ! همان طور که غر می زد فحش می داد نفرین می کرد ما را (من و برادرم را) میوه برایمان پوست می کند. واکنش برادرم محدود به گرفتن میوه ها و خوردنشان بود و واکنش من چیزی شبیه اندوهی که یخه ات را می گیرد و شب خوابت را می دزدد.

دو نقطه دی!

نه فراموش نکرده ام یادم رفته است!

ماسکت را بردار

"یکی از ما دارد دروغ می گوید. باید کشف کرد آن یک نفر کیست. من که نیستم . پس تو باید باشی." همان طور که به چشمانش زل زده بودم این ها از ذهنم می گذشت که یک دفعه از خودم پرسیدم "پس تو چرا این طور زل زده ای به من. " نمی شد فهمید. یعنی ماسکش نمی گذاشت. خواندن چشم ها به تنهایی سخت بود. فکر کردم نکند او راست می گوید و من دارم دروغ می گویم. نگاهش ترسناک بود. به گرگ وحشی ای می ماند. ترسیدم. طاقتم طاق شد. اشک  برخلاف میلم سر خورد روی گونه ام. ماسک را پایین کشید و سیگارش را گوشه ی لبش گذاشت. دستش گم شد گوشه ای به دنبال فندک یا کبریت و وقتی برگشت حتی از نگاهش ترسناک تر شد. پرسیدم:"آن قدر مریض نیستی که سیگار عیب داشته باشد اما آن قدر مریض هستی که..." "که چی؟" سوال او بود. سوالی که جواب نداشت. نمی دانم شاید من دروغ گفته بودم.

همسایه ها2

من خواب را دوست ندارم اما خواب و بیداری را چرا. خیلی دوست ندارم روحم را که نزدیک های صبح در اتاق سرگردان است در بدنم فرو کنم. تازه اگر آن هم بشود زدن آب به سر و صورتم دیگر شکنجه ای است که همتا ندارد. 

اما داستان چهارشنبه ها جداست. چهارشنبه ها من زود بیدار می شوم. خیلی زود. مثل برق می جهم از رختخواب. حمام همیشه دو ساعته من یه ربعه تمام می شود آینه چندان وقتم را نمی گیرد. مانتو ام انگار شنل جادویی می شود می رقصد تا روی شانه هایم و آستین ها انگار خودشان دست هایم را می پوشانند. با یک دست موهایم را جمع می کنم و با دستی دیگر مقنعه روی موها می نشانم. هر آنچه که باید انجام شود تا ساعت ۷ تمام شده. می دوم به سمت آسانسور. می دانم که روی طبقه سوم منتظر است. بند کفش ها را تند و تند می بندم و می پرم داخل، قبل از آن که کس دیگری دکمه آسانسور را بزند. وقتی به پارکینگ می رسم ساعت را نگاه می کنم. ۷:۳ را عقربه ها معمولا نشان می دهند. خیالم راحت می شود و آرام آرام از کنار باغچه می گذرم اما همین که باغچه تمام می شود یعنی بعد از سه قدم شاید، کنجکاوی ام امانم را می برد و قدم ها را دوباره تند می کنم. جستی می زنم تا در. آرام در را می کشم مطمئن که می شوم باز است لبخند می زنم. پا می گذارم به کوچه و زل می زنم به کمی جلوتر که آقای همسایه دارد راه می رود. به وسط های کوچه که می رسم او به ماشینش  کنار خیابان رسیده. سوار که می خواهد بشود من کمی نزدیکتر شده ام . از همان فاصله سلام می کند و سر تکان می دهد. من هم جواب می دهم نه آن قدر آرام مثل او و نه آن قدر بلند که مطمئن باشم شنیده است. تا به انتهای کوچه برسم او سوار شده و سرش باز با چیزی درون ماشین گرم است. سر که بلند کند، من دیگر جلوی ماشین رسیده ام .خداحافظی می کند. نه آن قدر آرام مثل سلامش، نه آن قدر بلند که مطمئن باشد شنیده ام. لبخند می زنم و سر تکان می دهم و از کنار ماشین می گذرم. آن طرف خیابان که برسم، او هم رفته است.