ادامه ای بر داستان دست ها

جیغ می شود: دست هایت کو؟

ناله می شود: لای در جا مانده است.

جیغ می شود: کدام در؟ پس چرا من ندیدم؟

ناله می شود: لابد کسی آن ها را برداشته.

جیغ می شود: یعنی دزدیده اند.

بی تفاوت: شاید

 

پ.ن: این مال گذشته هاست و من هنوز سر قولم هستم (هدی جان!) ولی داشتم دفترچه ها رو جا به جا می کردم اینو دیدم یهو دلم گرفت انگار. خلاصش اینو گذاشتم این جا.

تو چقدر به خاطر می آوری؟

نمی دانم که به خاطر می آوری یا نه آن مردی را که فکر کردیم همه ی راه ها را انگار می شناسد. امروز البته خوب می دانم که من هیچ وقت در هیچ شرایطی انقدر راه را اشتباه نرفته بودم. تقصیر او هم نبود. من منظور او را درست نفهمیده بودم. من راستش معمولا هیچ وقت منظور را درست نمی فهمم.

یک سوال

راستی هدی!چرا آن چه را که می خواهیم پیدا نمی کنیم؟

پ.ن: این وبلاگ به وضع بهتری برمی گردد قول می دهم.

آن گاه که کاش کور بودی.

زندگی واقع بینانه. نگاه واقع بینانه. رای واقع بینانه. قضاوت واقع بینانه. انتخاب واقع بینانه. هویت واقع بینانه.

واقع بینانه!

                 واقع و بینا!

 بینای واقعه!

۲۵ تیر به این نتیجه رسیده بودم که تنها چیزی که می خوام باشم یک کوزه ی گلیه!

نمی دانم از کجا شروع می شود ولی می دانم که مثل همیشه به حس عمیق حسادت ختم می شود. و بعد انگار دیگر هیچ چیز هیچ وقت وجود نداشته. این مسیر را می شناسم و سعی می کنم دورش بزنم اما همیشه یکی از همین پس کوچه می رساندم به همین جا که چمبره بزنم یک گوشه و فراموش کنم برای چه آمده بودم. که انگار فیلمی را صدباره ببینی و دیگر حتی نای زمزمه کردن دیالوگ ها را با شخصیت هایش نداشته باشی.  شخصیت هایش هم نای تکرار دیالوگ ها را برای تو نداشته باشند و حرکات فقط...

کمی باد لازم است. سردمان که شود این رخوت می ریزد .

 

تف سر بالا یعنی:

خطا!

وبلاگی به این آدرس وجود ندارد

خیلی وقت ها با خودم گفتم یعنی از این بدتر هم می شه. خیلی وقت ها اصلا همین طوری خودم رو آروم کردم. اما بدتری هم بود. بدتر همین روزاست که فقط می خوای تموم شه می خوای تموم شی. همین روزاست که هیچی جز نفرت توش پیدا نمی کنی.

فقط دلم می خواست یه تابلو بهم وصل بود که روش نوشته بود به من نزدیک نشین بامن حرف نزنین از من نظر نخواین.

اصلا نمی دونم چرا دارم اینا رو اینجا می نویسم. فراموشش کن.