رو به قبله ی آینده

رو به آینده

                  رو به قبله

...

رو به قبله

                   رو به آینده

                                                             رو به قبله ی آینده

گذشته

ما گذشته ایم.

نه آن که مربوط به گذشته باشیم،

گذشته را گذشته ایم.

گذاری را طی کرده ایم

و در اکنون ایستاده ایم.

ما خود فعل گذشتنیم

امروز را نیز می گذریم...

بهشت را به بها دهند نه به بهانه

 

مرثیه هایمان به آن جا رسید که در اعماق قلب هایمان ته نشین شده بود.

بهانه ها تمام شد. آن باقی ماند که در قلبمان خط جا گذاشته بود:

                                                       ترک ها ... پارگی ها ... لک ها... امضاها...

آن چه از آن عبور می کردیم...

بهانه ها تمام شد.

 

پ.ن: الهی آمین

خودمونی(1)

 می گه "هیچ کس و هیچ چیز برای کار خاص و سرنوشت خاصی نیومده اما همشون برای کار خاص و سرنوشت خاصی می مونن." تند اضافه می کنه که "البته گاهی هم فقط می مونن که اونا در واقع اصلا نیستن یعنی نموندن."

سرش رو از رو کاغذ بلند نمی کنه و نمی تونم بفهمم که چقدر جدیه. به خط خطی های کاغذش نگاه می کنم و فکر می کنم که شاید این حتی دوست داشتنی تر باشه، اما من هنوز ترجیح می دم همه چیز از اول معلوم بوده باشه.

پ.ن:شاید چون این طوری خیلی چیزا راحت تره.

نشسته ایم تنهاییمان را دو از هم

آن جا نشسته کنار پنجره، نگاهش به بیرون، هیچ چیز را نمی بیند. کیفش را امان داده کنارش و کتاب هارا... با یک در و چند موزاییک فاصله نشسته ام این جا پشت میز. کتاب ها را چسبیده دستانم. نگاهم به بیرون از پنجره به دنبال هیچ چیز! باد که هیچ، نسیمی هم نمی وزد. فکر می کنم: "خشک خشک ادامه می دهیم درست به اندازه ی قالب" .

بلند می شوم پنجره را می بندم . نور می خواهم اما گرما نه! صدای بسته شدنش از آن طرف می آید با یک در و چند موزاییک فاصله . سر می چرخانم روی شعاع حرکت پنجره، سر چرخانده ایستاده آن جا. فاصله را نمی دانم... نگاهم که روی موزاییک ها لی لی می پرد دیگر چندان دور نیست.

حیاط دانشگاه از ما سبزتر بود!

 

بدون شرح...!

 

پ.ن: شاید بعدا شرحش را گذاشتم...