کشکول من (خودمونی-2)
سرگیجه ای هم آخر دیگر درکار نیست. خالی شده این ذهن. به دنبال چیزی می گردم، به دنبال چیزهایی که باید مشغله ام باشند. زیادند! اما تنها زمانی به خاطر می آورمشان که به دنبالشان می گردم. کمی که بگذرد دیگر به خاطر نمی آورمشان. تهی مطلق شده ام. خالی! مثل ذهن یک مترسکی...
()
معمولا به چنین جاهلیی که می رسد، تمام می شود. وقتی متوجه می شوی که دیگر زیادی دارد طول می کشد و هنوز هم خودت نمی دانی چه می خواهی، به این نقطه که می رسی معمولا نویسنده ی داستان یک نفر را از آسمان می فرستد تا برایش اتفاقی بیفتد و تو را تحت تاثیر قرار دهد یا خاطره ای چیزی تعریف کند... یا ناگهان یک یادگاری قدیمی را جلویت سبز می کند . مثلا مجبور می شوی توی کمد یا جایی دنبال چیز بخصوصی بگردی و به آن یادگاری قدیمی برسی و احساسات و فکرهای گور به گور شده ات باز سو کله شان پیدا شود....
به این جاها که می رسد معمولا زیاد طول نمی کشد و بالاخره سر عقل می آیی یا گاهی کاملا دیوانه می شوی. در هر حال تکلیفت معلوم می شود. نویسنده زیاد خواننده را معطل نمی کند که مبادا خواننده چیزی جز آن چه او تصمیم دارد نتیجه بگیرد.
فکر کنم مشکل همین جاست. خواننده ای در کار نیست و نویسنده دلیلی برای عجله نمی بیند وگرنه من به دلایل مختلف تمام کمدها، کشو ها، کنج ها، طاقچه ها، انبارها و ... را گشته ام. هیچ کس هم تصمیم نگرفته که یکباره برایم نطق کند. همه در سکوتشان ادامه می دهند. همه چیز بی تفاوت به داستان من ادامه می یابد و این وضعیت را باز هم دشوارتر می کند.
()
دل
پ.ن: حالا. معمولش از این پست ها نیست، اما خب چهار دیواری اختیاری مگه نه؟