به نظرت عنوان این مطلب چی باید باشه؟ همون!

این روزا مامان بیماری خنده داری گرفته که برای این که ما رو از خندیدن محروم کنه ترجیح می ده قرص هاش رو به موقع بخوره. تا این جای قضیه به جز این بخشش که ما سوژمون رو از دست می دیم خوبه. مشکل از اون جایی شروع می شه که این قرص ها خواب آوره و مامان از ۲۴ ساعت دقیقا ۲۰ ساعت رو خوابه!

این روزا من به بیماری ای مبتلا شدم که به صورت بگیر نگیری هی خوب می شه و هی بد می شه. جریان این بیماری هم از این قراره که چیزی در این معده لامذهب بند نمی شه. بعد از آمپول و قرص و خلاصه از این آت و آشغال ها من راه حل بهتری رو انتخاب کردم که اونم نخوردن غذاست. این طوری چیزی برای بند شدن و بند نشدن وجود نداره که نگرانش باشی. ضمن این که از اون ورزش های برنامه ریزی شده برای لاغر شدن هم خیلی بهتره و سریع تر البته. (خب گاهی نگران وزن بودن برای تنوع لازمه)

این روزا منم تو خونه و مامانم که خوابه و از بیرون رفتن هم خبری نیست. سرم نمی تونه خم شم چون حالت تهوع و اینا پس از خوندن هر گونه کتاب و غیره هم ...!

به طور کل زندگی کثافتی شده.

پ.ن: این یعنی انتظار اضافه موقوف!

- درد اگر کم بود که تحملش سخت نبود!

- ...!

پ.ن: معادل جدید خفه شو!

خستگی نامه

مگه همین دیروز نبود؟ پس چرا این قدر دوره؟ چرا این قدر تاره؟ مگه همه اینا مال این هفته ی اخیر نیست.پس چرا این قدر دوره من چرا این قدر خستم؟

کفش هام چرا این قدر وارفته؟ چقدر راه می رم این روزا ؟ زیاد که نیست...

دلم می خواد همه ی این حرف های مزخرف رو بالا بیارم همه ی این ادعا ها رو بالا بیارم. دلم می خواد راه برم. من چرا این قدر خستم. " هر که را طاووس خواهد" این حرف بیتا تو گوشم می زنگه! می خوام داد بزنم من کی این طوری خواستم.

فکر می کنم اگه ساره اینا رو بخونه چی می گه! بعد همین طوری که به همشون دهن کجی می کنم فکرم رو همون بالا تو مغرم تیکه تیکه می کنم.

.

.

.

پ.ن: بیا اینم نوشته ای که تمومش نکردم! الان مشکل ادبیات و جامعه ی ادبی حل شد؟