هر گفته زمانی دارد.

آویزان کرده بود خودش را از زبانم حرف و التماسم می کرد که بماند... نمی خواستم....

جایی این میان گیر کرده ایم منتظر که جاده باز شود و نمی شود و می دانیم این راه همه مان هم. در تاریکی که باشی هر چه چشم ببندی و باز کنی چیزی تغییر نمی کند. باید خیره شوی به تاریکی تا ببینی تا نور از دورها به چشمت برسد. باید مواجه شد نهایتا که در غیر این صورت تغییر ممکن نیست، راستش حتی مطرح نیست اصلا. ترس همیشه آن حس راهنما بوده و من همیشه در مقابلش تعظیم کرده ام اما گاهی باید ترس را پشت سر گذاشت. گاهی ترس زیادی راهنماست. گاهی ترس زیادی می ترسد. به ترس احترام می گذارم تا آن جا که از من بترسد ... آن جا که نمی ترسد  من  را که بترساند آن نقطه همان مرزی است که باید طی کرد و گذشت.

جدا نمی شد حرف از زبانم... خودش را تکه پاره کرده بود و هر واج گوشه ای از تاریکی دهانم گم شده بود... و من در تقلا برای جمع کردن حروف برای حرف کردنشان... می خواست که بماند حرف و من نمی خواستم.

آموزش چیزی فراتر از تکرار دانسته هایمان برای دیگری یا دیگران است. آموزش یعنی تکرار و فهماندن دانسته هایمان به دیگری و این اتفاق نمی افتد مگر روش فهمیدن را آموزش دهیم. مگر هنگام درس دادن سعی کنیم که بفهمیم. این را حالا که درس می دهم با اطمینان بیشتری می گویم و می دانم که پرت نمی گویم. از همین رو هم هست که زمان می خواهد. یک ساعت، ده ساعت، بیست ساعت، دویست ساعت... آن قدر که فکرهایمان خیس شود. سرما بخورد ، عطسه کند و همه چیز در آن جمجمه جا به جا شود به هم بریزد تا دوباره همه را از سر بچینیم. باید همه ی این مراحل طی شود و هیچ کدام تاریخ و وضعیت و اضطرار نمی شناسد. از هیچ کدام نمی توان پرید هر کدام را که جا بگذاریم بعدتر ها گریبانمان رامی گیرد. این راهم همه می دانیم. یا حداقل باید بدانیم. اما اگر معلم بترسد از سرماخوردگی مغزش... اگر معلم ها بترسند ...

ترس نشسته بود آن گوشه و نیشخند می زد مدام... و حروف حرف نمی شدند هنوز.

نمی شود بی مقدمه یک فکر را توضیح داد. به آن چه داریم عادت داریم... از از دست دادنش می ترسیم. باید اول آن چه که داریم را خوب بشناسیم. کمبود ها را، خودمان را، آغاز یک فکر را، فرازش را، فرودش را... و تازه هر کدام از این ها در جایی در زمانی... اما باید از جایی شروع کرد. باید چشم را بالاخره گشود. رو به رو شد با این همه تاریکی محیط و بعد باید صبر کرد. چشم را باید ناگهان گشود اما قدم را نمی توان ناگهان برداشت. باید اول تاریکی را دید، بعد در تاریکی دید، بعد شاید وقت قدم زدن باشد...

اما بالخره باید قدم برداشت... نه برای یک پیاده روی طولانی. تنها برای آن که حرکت از یادمان نرفته باشد و بدانیم خارج از سکون ما دنیایی هست که ما به آن هم تعلق داریم همان طور که به گذشته و آینده همزمان تعلق داریم...

بالاخره حروف حرف شدند و کندمشان از روی زبانم برخلاف میلشان یا میلش. با تمام توانم پرتابشان کردم آن قدر که می شد دورتر. حروف در تاریکی جا به جا چیده شده ،رساندمشان به مقصدی دورتر از آن چه که می خواستم. نمی خواستم.

 

پ.ن: تفاوت زبان پاراگراف ها به عمده -نقطه سر خط- 

پ.ن: خودم هم نمی دانم چه عجله ای داشتم برای گذاشتنش این جا

بی مقدمه

می خوام یه کارایی بکنم هنوز دقیقا نمی دونم چه طوری . اصلا نمی دونم شدنی هست یا نه... اگه شد که خبردارتون میکنم.