گوشی شبیه علامت سوال-1-
پ.ن: حتی اگر صحیح باشد، مگر همین خودش کافی نیست؟
پ.ن: حتی اگر صحیح باشد، مگر همین خودش کافی نیست؟
خیلی خسته تر از آنم که برایت باز بگویم که چه رفته است بر ما در این دو یا سه روز یا شاید ماه ها و یا حتی قرن هایی که گذشت. روحم آن چنان خسته است که ناچارم به تناسخ معتقد باشم. به این جدال بی پایان زندگی که هر چه در آن غوطه بخوری آلوده تر می شوی که پاک نمی شوی.
نمی دانم نگران ترم یا عصبی تر. یا شاید تنها خسته باشم. از تمام فریادها و جیغ ها و حرف های تکراری همه مان. از این که مدام بشنوم نظرهای مختلف را و بعدترش تنها چیزی که در ذهنم موجود باشد میل عجیب به زندگی معمولی و فارغ از همه ی این جار و جنجال هاست. میل به زنده بودن. این روزها تنها چیزی که نیستم زنده است. گرچه آن شب برای لحظه ای چنان زنده بودم که شاید حتی در لحظه ی تولدم چنین جریانی از خون را که هی از قلب خارج می شد و برمی گشت حس نکرده بودم. برای لحظه ای تمام وجودم میل به زنده بودن، به زنده بودن همه مان داشت. به نفس کشیدنمان. نفس می کشیدم هنوز باقی را اما ... نمی دانستم.
وقتی می گویم خسته نه این که مثلا ادامه دادن در توانم نباشد. یا نخواهم رفتن باقی این راه را. وقتی می گویم خسته یعنی وجودم فریاد "بس است" می دهد و راستش چندان هم مطمئن نیستم که با من است یا آن دیگری ها . وقتی می گویم خسته یعنی خیلی چیزها اما نه این که می خواهم باز ایستم.
دو سه شبی می شود که نزدیکی های این ساعت پیرمردی از زیر این پنجره رد می شود و با صدای نتراشیده نخراشیده اش سلطان قلب ها را به معنی خود کلمه جار می زند. یعنی درست از همان شب کذایی که تنها پل ارتباطی من با بیرون یک تلفن بود که دائم طرفش یا اشغال بود یا در دسترس نبود یا جواب نمی داد. نمی دانم شاید برای همین باشد که این قدر از صدای پیرمرد تنفر دارم. یا شاید هم واقعا صدایش همین قدر منزجر کننده است. مثل بیشتر صداهای این روزها. حتی آهنگ هایی که همیشه دوستشان داشتم این روزها به طرز غریبی آزاردهنده اند.
این روزها چیزهای آزاردهنده خیلی زیادند.بیشتر از آن چه که حتی فکرش را بکنی و از همه بدترش بیماری ای است که بر جان بیشتر آدم ها افتاده. یا شاید هم من بیمارم. شاید من وسواس پیدا کرده ام بر این همه حرف و ادعای بی اساس. شاید راست می گویند و من بی ربط می گویم. من شل گرفته ام. شاید حق با تو باشد.
شاید حق با نگاه تو بوده باشد وقتی داشتم گله می کردم از این که "همه حرف می زنند و حرف می زنند و حرف می زنند انگار که این تمام رسالتشان است. انگار که باعث می شود که دیگران فراموش کنند. یا شاید خودشان فراموش کرده باشند". داد می زدم که" هنر است انگار حرف زدن بدون کمی فکر حتی، مطالعه اش پیش کش. عادت کرده اند و کرده ایم که هی حرف همدیگر را تکرار کنیم،آن قدر که هی فقط برای خودمان حرف زده ایم. با هم راجع به آن چه که همه بر آن توافق داریم ساعت ها حرف می زنیم. حتی بین خودمان اختلاف ها را سعی می کنیم پیش نکشیم . چه طور ممکن است آن وقت این گره ها باز شوند. چه طور ممکن است کاری پیش برود. چه طور انتظار چیز بهتری داریم." قیافه ام را جمع کرده بودم وقتی می گفتم " این ها" طوری که تمام نفرتم روی صورتم نقش ببندد که بفهمی جدی حرف می زنم که با تمسخر نگاهم نکنی. فرقی نمی کرد نگاهت .در هر حال مسخره می نمود حرف هایم برایت. برای همین بود که حرفم را نیمه گذاشتم و حرف هایم را با این جمله که : "کاش حرفی بزنیم که بعدتر بتوانیم از آن دفاع کنیم" پایان دادم.
حالا این دو سه روزه هی به همین جمله فکر می کنم و به جمله ای که تو در جوابم گفتی:"کدام دفاع؟" به شک می اندازدم صدایت در گوشم. می دانم که راست گفته ای . همان موقع هم می دانستم. اما اخلاق همیشه همان بوده که هست. درست و غلطش تغییر ناپذیر است. همیشه هم نتیجه ی فعل درست خوشایند و دوست داشتنی نبوده.این هم از آن موارد است. همه ی مان هم می دانیم یعنی باید بدانیم. برای همین هم دلیلی ندیدم که حرف دیگری بزنم. تو هم می دانستی حق با من بود.
الان خب می ترسم. خیلی هم می ترسم. شاید هم فقط نگران باشم. یا شاید خسته. اما اخلاق همین است همیشه همین بوده. درست و غلطش تغییر ناپذیر است. برای همین باز هم با همین جمله تمامش می کنم: کاش حرفی بزنیم که بعدتر بتوانیم از آن دفاع کنیم! و به آن اضافه می کنم: حتی اگر "کو گوش شنوا؟"
۱۳۸۸/۹/۱۸
پ.ن: یک چیزهایی امروز به این خط ها اضافه شد و چیزهایی هم کم شد.
پ.ن: "تو" های پاراگراف ۶ و ۷ مخاطب مشخصی دارند. گرچه مثل مخاطب هر نوشته ی دیگری می توانند خواننده را هم شامل شوند. اما در هر حال منظور از ضمیر دوم شخص در باقی متن صرفا خواننده است.
این وبلاگ بسته نشد و به کار خود در زمان ها و شرایط متفاوت زندگی من ادامه داد. گرچه سکته کم نداشته است و آن گونه هم که من می خواستم هم نبوده. وقتی این وبلاگ باز شد من هیچ ایده ای که می خواهم با این جا چه کاری بکنم نداشتم. همه چیز خیلی محو و متفاوت بود. اما کم کم تبدیل شد به دفتر چکنویسی که امتحان کنم و تجربه کنم و یک جورایی آن چه که در ذهنم هست را تست کنم. جدی نبود اصلا هیچ کدام از نوشته ها. همگی فقط تجربه ای بود. اما خب مداوم نبودن آپ کردن ها و غیره باعث شد که خیلی کمکی نکند و مدتی هم که آن قدر سر خودم را شلوغ کرده بودم که این جا تاریک ماند و تمام دیوارهایش پرشد از تار عنکبوت ها. شاید شبیه تر شد به آن چه کلمه ی دهلیز معمولا در ذهن تداعی می کند. دهلیز شاید قرار بود مسیری باشد که من از آن می گذرم. بازتاب دهنده اش شاید. اگر موفق هم نبود دلیلش احتمالا به همین موضوع بر می گردد.
این وبلاگ همچنان قرار است فعلا بسته نشود. این بار مسیری باشد که ذهن من از آن می گذرد و بازتاب دهنده اش شاید. تا ببینیم که چگونه پیش می رود...
پ.ن: نخندین!