دستانم را باز می کنم و تخمین می زنم که جا می شود این روزها این بین یا نه؟ نمی دانم این روزها دقیقا از کجا شروع شده است. نمی خواهم ریسک کنم و روزهای بیشتری را بین دستانم فرو می کنم. جا نیست انگار برای این همه. بوی تمام این روزها در هم می غلتند و این معجون تنها بوی دلتنگی می دهد. دستانم را کمی بازتر می کنم. روزهای گره خورده را خیره می شوم. سعی می کنم با انگشتانم از هم بازشان کنم: "نه این ربطی به آن روز نداشت"، "آن روز اصلا یاد هیچ کداممان نبود."... بعضی از روزها آزاد می شوند. می شود دوباره برشان گرداند. بعضی نه انگار باید همان جا بمانند. پیش از آن که پشیمان شوم سعی می کنم دستانم به دور تمامشان گره کنم و حالا باید آن قدر فشارشان دهم که ناپدید شوند. باید یک وردی چیزی هم بخوانم مثلا یک سرودی، شعری ... چیزی که بوی خداحافظی بدهد. نمی خواهم بعدها فکر کنم که ماشینی شده بودم که زیادی تحت تاثیر قرار گرفته بود یا بیش از اندازه ضعیف بود و... دیگر فکر نمی کنم. قبل از آن که "ضعف" یک بار دیگر از ذهنم بگذرد تمام آن روزها از خاطرمان رفته است.