ورد می خوانم هی که نه این همه ماری که پیچ می خورد تصوری است از چیزی در ته مانده های ذهنم اما زمانش بدجوری با زمان حال جور است و حتی ثانیه ای عقب یا جلوتر نیست. انگار این سیب درسته همیشه در گلوی من گیر کرده باشد نه پایین می رود نه بالا . و منی دیگر از من سعی می کند به خاطرم بیاورد که همیشه این گونه نبوده.

این ها همه بوی پیاز است می دانم.

من در میان زمان های نه چندان متوالی غوطه می خورم . همه اش یکی شده و من انگار نیست شده ام. چه طور یک جمله من را این گونه وارونه و واژگون به پیش می راند!