امروز بد جوری آشفته بودم. کلافه نه! آشفته!
الان تازه فهمیدم علتشو!

امروز، یعنی این روزها یه جورایی سال گردیه برا خودش! بدجوری سالگرده! یعنی بود!
......................................................................................................................................

انگار باید چیزی گفته می شد. چیزی که از روی آن آگاهانه شاید پریده بودیم. وجودی نادیده گرفته! بخشی از گذشته! گشته ای که دیگه همراه ما نمی آید! گذشته ای که قبلا با ما راه نمی آمد!

- رودابه ...

- هان؟

- به هیچی فکر نکن!

- فکر نکن ... فکر نمی کنم ...

- رودابه...

- هان؟

- به هیجی فکر نکن!

- فکر نکن ... فکر نمی کنم ...

شیدا شیدا شیدا! شیدا شدیم رفت! کپ می کنم که وسط دعوا زنگ بزنی و بخندی . قهقه! بگی خوبی و من بمونم که چی باید بگم! انگار اینجایی و من بهت زل زدم!

شیدا شیدا ! خندیدی گفتی و فردا که ببینمت بهت می گم ! گفتی فردا و من زل زدم به معنی فردا و فردا نزدیک است نسبت به آنچه تصور وای نه رویا می دیدم!

و باز باهم قهقه و باز قطع نمی شود این خنده تا من خفه شوم ناگاه! بدون انتظار خودم و تو که چشمانت روی مژه هایم پلکهایم مثل همیشه ورجه وورجه می کنند! حتی آن طرف! و صدایت که سکوت را می شنود! می شکند: می دانم رودابه! همه چیز را می دانم!


دلم نمی آید خنده ام را بیشتر منتظر بگذارم آه کشیده و نکشیده می شود صدای خنده ی پیچیده در خیابان! خنده هایمان دیدار فردا را پیشواز می روند!

پ.ن: دیگران نخوانند یا اگر می خوانند انشای کودک خردسالشان را لطفا بخوانند! من امروز فقط خنده را می توانم!