همیشه دوست داشتم هر روز تاریخ میلادی و شمسی و قمری را داشته باشم. ساعت از دستم در نرود. دوستانم هم. فراموششان نکنم فراموششان نشوم. چای صبح و آخر شب برقرار باشد....

هنوز همان آدمم. دوست دارم اما نمی شود.

پ.ن: حرفی برای گفتن نبود. می نویسم که حرفهایم یادم بیایند.

جعبه ی فراموشی

دستانم را باز می کنم و تخمین می زنم که جا می شود این روزها این بین یا نه؟ نمی دانم این روزها دقیقا از کجا شروع شده است. نمی خواهم ریسک کنم و روزهای بیشتری را بین دستانم فرو می کنم. جا نیست انگار برای این همه. بوی تمام این روزها در هم می غلتند و این معجون تنها بوی دلتنگی می دهد. دستانم را کمی بازتر می کنم. روزهای گره خورده را خیره می شوم. سعی می کنم با انگشتانم از هم بازشان کنم: "نه این ربطی به آن روز نداشت"، "آن روز اصلا یاد هیچ کداممان نبود."... بعضی از روزها آزاد می شوند. می شود دوباره برشان گرداند. بعضی نه انگار باید همان جا بمانند. پیش از آن که پشیمان شوم سعی می کنم دستانم به دور تمامشان گره کنم و حالا باید آن قدر فشارشان دهم که ناپدید شوند. باید یک وردی چیزی هم بخوانم مثلا یک سرودی، شعری ... چیزی که بوی خداحافظی بدهد. نمی خواهم بعدها فکر کنم که ماشینی شده بودم که زیادی تحت تاثیر قرار گرفته بود یا بیش از اندازه ضعیف بود و... دیگر فکر نمی کنم. قبل از آن که "ضعف" یک بار دیگر از ذهنم بگذرد تمام آن روزها از خاطرمان رفته است.

تاریخ و ما

 

هوا سردتر شده است، نسبت به کی؟ راستش نمی دانم آخرین بار دقیقا کی بوده است اما شاید همین حقیقت که بوده کافی باشد.

 این آن چیزی است که همیشه یادمان داده اند. مهم است که بوده است که اتفاق افتاده. با همین استدلال تاریخ را یادمان دادند، تاریخ را از ما پرسیده اند ، امتحان گرفته اند. من هم هیچ وقت ناراضی نبوده ام و پذیرفته ام. خوانده ام و به ذهن سپرده ام. با همین استدلال هم امروز همه ی کتاب ها و فیلم ها و عکس ها و روزنامه ها را بیرون ریخته ام و چیده ام اطرافم. که آن همه ای که اتفاق افتاده را باز ببینم و یادم نرود که بوده اند. هرگز یادم نرفته است اما گاهی شک می کنم. از میان آن همه روایت که می شنوم گم می کنم آن چه را که دیده ام لمس کرده ام... فکر می کنم که نکند آن همه که در ذهنم است قصه ای است  که دوست دارم اتفاق افتاده باشد. جمله هایی که دوست دارم گفته شده باشند. احساساتی که امیدوار بوده ام اتفاق افتاده باشند.

از روزنامه ها شروع کردم و اخبار پراکنده ی یک سال گذشته و یک  سال قبلش... با هر کدام منی به یادم می آید و دوستانی بر روی نیمکتی، صندلی ای، چمنی و تمام حرف هایی که زده می شد تمام اعتقادها ،اعتبارها، تردیدها. احساس کردم گم شده ام در میان آن همه اخبار یا آن همه فکر یا لای چند برگ کاغذ ... فرقی نمی کند. حمله می کنم به کتاب ها و فیلم ها و همه چیز. روی دوست داشتنی هایم نگاهشان می دارم که ببینم که بوده اند. روی کاغذ بزرگ می نویسم که بوده اند می خواهم اضافه کنم که بوده ایم که گذشته بودنش ناگهان نمایان می شود. گذشته اند؟

مگر نه آن که ثبت می کنیم که همیشگی شوند. مگر نه آن که می نویسیم که نوشته ها فرای زمانند. مگر لبخند نمی زنیم در عکس ها که همییشه در آن قطعه ی مستطیل شکل شاد بمانیم. مگر می توانند گذشته باشند. از کجای کاغذ، ذهنم، روحم گذر کرده اند...

بوده اند و هستند در من ، جایی در درونم. آن چه که اتفاق می افتد تمام نمی شود ادامه می یابد.

پ.ن: هوا گرم تر بود. سرد شده است. دو - سه روزی هست که فکر می کنم امروز باران می بارد. کاش زودتر ببارد.

آوازش

آواز که می خواند دلم می جوشد و می گیرد. کم پیش می آید که آن چه را که می خواند نشنیده باشم  اما وقت هایی هم هست که آوازش را نمی شناسم... می خواند و می دانم که جلو چشمانش چیزی بشتر از دیوار ها و اثاثیه ی خانه است. صدایش انگار حجاب محیطمان را می دراند و تصاویر دیگری را می نمایاند. نگاهش را در چنین لحظاتی دنبال می کنم که شاید سایه ای  از آن چه که می بیند پیدا کنم که می دانید حتما که نمی شود. کمی که می گذرد خسته می شوم و نگاهش می کنم همان طور که احتمالا کارهای روزمره اش را انجام می دهد و آواز می خواند و جز خواندن هیچ نمی کند. نگاهش می کنم که تغییر می کند و تغییر می دهد همه چیز را  و حتی دیوارها را، همان طور که مشابه همیشه اند. بعد نگاهم به فاصله یمان می افتد که گاهی بیشتر از هفته های گذشته و گاهی کمترند... اما نهایتا مشابه دقایقی پیش از خواندنش، اما متفاوتند. انگار که جایی روی این درازای فاصله ورم کرده باشد و بالا آمده باشد... که وقتی وسوسه می شوم و می خواهم این فاصله را کوتاه کنم سر بخورم و نتوانم و از این فاصله که دور است، نگاهش کنم که به آن تصاویر قدم می گذارد و حتی دورتر می شود...

دلم می گیرد که در آن تصویر شریک نیستم  که از آن هیچ نمی دانم. گاهی سعی می کنم حدس بزنم اما سرنخی ندارم. می دانم که داستان تصویرش ورای آگاهی من است: شاید چیزی در گذشته،درگذشته یا شاید در خود خود همان روز و همان لحظه. زیاد اما تلاش نمی کنم ، می دانم که حتی اگر ابتدای این نخ را در دست داشته باشم امتداد این مسیر را تنها پا به پای خودش است که می توان ادامه داد و فاصله من تا نگاه او کم یا زیاد، دور است. نمی دانم این برآمده ی بین ما از کدام ناکجا سر بلند کرده است یا کی آغاز شده . نمی دانم که خودش آن را می خواهد یا نه. چندان فرقی هم نمی کند؛ من به آن تصویر راهی ندارم. تنها می توانم بنشینم نگاهش کنم که آواز می خواند و عبور می کند و بجوشم و بجوشم تا آن حجاب دریده شده خود را ترمیم کند و او باز به من، به ما ، بازگردد.

 

کشکول من (خودمونی-2)

()

سرگیجه ای هم آخر دیگر درکار نیست. خالی شده این ذهن. به دنبال چیزی می گردم، به دنبال چیزهایی که باید مشغله ام باشند. زیادند! اما تنها زمانی به خاطر می آورمشان که به دنبالشان می گردم. کمی که بگذرد دیگر به خاطر نمی آورمشان. تهی مطلق شده ام. خالی! مثل ذهن یک مترسکی...

()

 معمولا به چنین جاهلیی که می رسد، تمام می شود. وقتی متوجه می شوی که دیگر زیادی دارد طول می کشد و هنوز هم خودت نمی دانی چه می خواهی، به این نقطه که می رسی معمولا نویسنده ی داستان یک نفر را از آسمان می فرستد تا برایش اتفاقی بیفتد و تو را تحت تاثیر قرار دهد یا خاطره ای چیزی تعریف کند... یا ناگهان یک یادگاری قدیمی را جلویت سبز می کند . مثلا مجبور می شوی توی کمد یا جایی دنبال چیز بخصوصی بگردی و به آن یادگاری قدیمی برسی و احساسات و فکرهای گور به گور شده ات باز سو کله شان پیدا شود....

به این جاها که می رسد معمولا زیاد طول نمی کشد و بالاخره سر عقل می آیی یا گاهی کاملا دیوانه می شوی. در هر حال تکلیفت معلوم می شود.  نویسنده زیاد خواننده را معطل نمی کند که مبادا خواننده چیزی جز آن چه او تصمیم دارد نتیجه بگیرد.

فکر کنم مشکل همین جاست. خواننده ای در کار نیست و نویسنده دلیلی برای عجله نمی بیند وگرنه من به دلایل مختلف تمام کمدها، کشو ها، کنج ها، طاقچه ها، انبارها و ... را گشته ام. هیچ کس هم تصمیم نگرفته که یکباره برایم نطق کند. همه در سکوتشان ادامه می دهند. همه چیز بی تفاوت به داستان من ادامه می یابد و این وضعیت را باز هم دشوارتر می کند.

()

دل

 

پ.ن: حالا. معمولش از این پست ها نیست، اما خب چهار دیواری اختیاری مگه نه؟

Somewhere In The World

دیشب یا نه! دیروز، قصه ای را تمام کردم. امروز نمی دانم از کجا شروع شد غصه.

نشسته ایم تنهاییمان را دو از هم

آن جا نشسته کنار پنجره، نگاهش به بیرون، هیچ چیز را نمی بیند. کیفش را امان داده کنارش و کتاب هارا... با یک در و چند موزاییک فاصله نشسته ام این جا پشت میز. کتاب ها را چسبیده دستانم. نگاهم به بیرون از پنجره به دنبال هیچ چیز! باد که هیچ، نسیمی هم نمی وزد. فکر می کنم: "خشک خشک ادامه می دهیم درست به اندازه ی قالب" .

بلند می شوم پنجره را می بندم . نور می خواهم اما گرما نه! صدای بسته شدنش از آن طرف می آید با یک در و چند موزاییک فاصله . سر می چرخانم روی شعاع حرکت پنجره، سر چرخانده ایستاده آن جا. فاصله را نمی دانم... نگاهم که روی موزاییک ها لی لی می پرد دیگر چندان دور نیست.

حیاط دانشگاه از ما سبزتر بود!

 

بدون شرح...!

 

پ.ن: شاید بعدا شرحش را گذاشتم...

 

کلاف سر در گم ذهنم

تقصیر من نیست تقصیر این موسیقی دیوانه  است که به یکی از این وبلاگ ها دوخته شده و بین این وب گردی هایم بر من پیچیده می شود...

دارم زیر این موسیقی خفه می شوم کاش کسی این کلاف سر در گم را از دور گردن من باز می کرد... راهی به چشم هایم نیاز دارند این اشک ها... کم کم از منافذ پوست گردنم بیرون می جهند و پاره می کنند تمام این سلول ها را...

سرگیجه ام با توهمی از دیروز و امروز و آن چه که خدا می داند کی در انتظارمان است، مخلوط می شود و معجونی می سازد که توصیه نمی کنم برای هیچ کداممان ...برای هیچ کس!  که آینده برای هرکداممان برنامه ای دارد. جاده ای بی تقاطع انگار...

دور می شویم. دور شده ایم . به اندازه ی کافی... قول می دهم. خط و نشانش روی همان درخت که شکست. که وقت نکرده ایم هنوز رویش بنشینیم و وقت هم نمی کنیم. همان طور که وقت نکردیم یک بار  از روی شاخه هایش به پایین نگاه کنیم. چون وقت بود به اندازه ی کافی. چون اول باید آن کاج خمیده سرنگون می شد . که نشد.

کافی!

انقلاب بارانی و اردی بهشتی

سبز و زرد و قرمزش را نمی دانم... می دانم که آمده و نمی رود... آمده و می خواهد که بماند... تا این جایش را می دانستیم. می ماند... این جایش را دیروز کشف کردم ، جلوی کتاب فروشی که بودیم.

مامان گفته بود باران می گیرد، گفت اگر تا هفت هنوز انقلاب بودم بروم آن جا با هم برویم. فکر کنم بودی که گفتم من هفت احتمالا خانه ام... هفت نشده بود هنوز باران شروع به باریدن کرد... نم نم اول... بعد کمی که گذشت شدیدتر

باران بارید و تمام تهران را شست و رفت... شست فریادهایمان را که از هفته ی گذشته ابتدای امیرآباد جا گذاشته بودیم. شست آن همه خشم را که هی با خودم روی سطح خیابان می کشیدم. شست همه اش را . شهر رفته رفته خالی می شد و ما قدم می زدیم جلوی کتاب فروشی ها قبل از آن که شدید تر  شود باران.

کتاب هایمان را که خریدیم تلفن تو هم تمام شده بود. نه سبز و قرمز را چندان مطمئن نیستم .به نظرم بیشتر زرد می آمدی اما قرمز هم نه همان طور که سبز نه. این را وقتی باران هنوز آرام بود و خودمان را به ایستگاه اتوبوس رسانده بودیم ، وقتی بالاخره روی صندلی های ایستگاه نشستیم و به صورتت نگاه کردم ، فهمیدم.

باران که شدیدتر شد پیش مامان رسیده بودیم . وقت داشتیم که سوار ماشین شهر را سرک بکشیم. باران همه چیز را شسته بود و برده بود و حالا دیگر درخت ها ماشین ها ساختمان ها آسفالت خیابان خیلی نزدیک تر از قبل بودند، واقعی تر... تو دور می شدی هر چند.

دیگر نه خشم هست و نفرت. می توانم راحت تر فکر کنم... این آن چیزی نیست که می خواستیم و راهی که ما می رویم . این را حالا که یک روز گذشته، باران تمام شده و شهر باز تار می شود می دانم. همان طور که می دانم تو یک چراغ زرد شده ای همان طور که می دانم آماده که بماند و می ماند. به همان اندازه که مطمئنم فردا باز درخت ها خیابان ها آدم ها دورند و غریبه . دورند و تار ...

 


پ.ن: این مطلب امروز ۱۵ اردی بهشت از ثبت موقت درآمد.

سه شنبه ای با مزاج هر سه شنبه ای دیگر

خب بگذار از ابتداش شروع کنیم. وقتی هنوز کیلومترها با خونه فاصله داری و داری به حرف های یک دوست گوش می دی چند بار اسمت رو می شنوی که اول آروم و با مهربونی و بعد کم کم جدی تر تکرار می شه. چشمهات که باز بشن دیگه با خونه فاصله ی زیادی نداری و درواقع از نظر فیزیکی داخل خونه ای. یک پلک که بزنی از بین صداها کمکم مبل و تلویزیون می بینی و یادت میاد که این جا داشتی فیلم می دیدی و کمی که گردنت رو بچرخونی ساعت هم بهت اطمینان می ده که کمی کمتر از یک ساعت خوابیدی. دوباره بر می گردی طرف صدا که می پرسه فهمیدی چی گفتم؟ فهمیدی چی گفت؟ نه دوباره بگو. می گم شارژ تالیا رو وارد نکن احتمالا امروز خط ثابتت رو وصل کنم. خب ! کی بر می گردی ؟ می خوام بدونم برنامه ی ناهار چه طوریه. زود میام امروز 11-12 بر می گردم؟ خیلی خسته تر از اونی که عکس العمل نشون بدی ولی اگه نیم خیز نشی و زل نزنی بهش خودت هم باورت می شه که خیلی خری. جدی می گم بابا اگه یادت باشه امروز چهارشنبه سوریه کار زیادی هم نداریم میام ناهار رو هم خودم درست می کنم خیلی که دیر برگردم یک خونم. امروز قراره برم پیش عاطی . یعنی جایی نمی خواین برین امشب؟جایی؟ سرت رو بر می گردونی زیر بالشت اما هنوز صداش میاد که اگه بیبینم داره دیر می شه از بیرون غذا رو یک کاریش می کنم باهم ناهار می خوریم امروز. کی باید بری پیشش . پنچ تا انگشتم رو از زیر پتو بیرون میارم. بعد یادم میاد که باید یکی از انگشت ها رو هم خم کنم. ولی باز هم شک دارم. قراره بهم زنگ بزنه قبل از این که راه بیفتم ... ! باشه می رسم خدافظ !

سرت رو از زیر بالشت بیرون میاری به ساعت نگاه می کنی دو ساعتی گذشته اما مثل این که دیگه دوباره خوابت نمی بره! ساعت تازه 5/9 هنوز وقت هست که شانست رو امتحان کنی سعی می کنی بقیه ی دیالوگ هایی که دوستت داشت می گفت رو حدس بزنی . فایده نداره از خواب خبری نیست.

رخت خواب هنوزکنارت پهنه دومین فیلم شروع شده ساعت 5/11 دیگه بابا باید پیداش شه. خودت هم خندت می گیره.سومین فیلم شروع می شه...

ساعت نزدیک 4 بابا هنوز نیومده . عاطی هم زنگ نزده. نون پنیر صبح دیگه بیش تر از این نگهت نمی داره. خدا رو شکر می کنی که هنوز بالاخره یک جای این خونه شکلات پیدا می شه. پیداش می کنی ساعت 4:15  هنوز هیچ خبری نیست. دیگه باید خودت دست به کار شی! ماکارونی! غیر از خرد کردن پیازش بقیش کاری نداره. وقت آبکش کردن ماکارونی که می رسه بابا از راه می رسه! پاش رو که تو آشپزخونه می ذاره می دونی که چاره ای جز تحمل کردن نداری... ماکارونی ای که برای دو نفر درست کرده بودی طبیعتا برای چهار نفر کمه اما بابا قرار نیست متوجه کنایه ی ظریف موضوع بشه و با قیافه ی بخشنده ای می گه عیب نداره الان می رم یه بسته دیگه می خرم اون رو جدا درست می کنیم! زیر قابلمه ای رو که قراره سیب زمینی های تهدیگ رو توش بچینی زیاد می کنی و برای چند لحظه رو تو برمی گردونی وقتی با سیب زمینی ها بر می گردی شعله گاز دوباره کم شده اخم می کنی و زیادش می کنی بر می گردی سر یخچال که این بار بابا رو موقع کم کردنش غاقل گیر می کنی ... تازه این اولشه خدا می دونه چند بار دیگه باید بیای شعله رو زیاد کنی و برگردی ببینی که کمه. تسلیم می شه و می گی باقیش با خودتون ساعت 5/5 عاطی هنوز زنگ نزده هنوز ناهار نخوردی....

ناهار رو که خوردی برمی گردی به اتاقت . پنجره رو باز می کنی بیرون فقط بوی چهار شنبه سوری میاد و صدای ترق تروق ... امسال اولین چهارشنبه سوری ایه که هیچ برنامه ای نداری ... یکی دوسال اخیر دیگه خیلی هم چهارشنبه سوری ها خوش نمی گذشت یه خرده به بچه هایی که دارن بازی می کنن نگاه می کنی چند تا موتور وارد کوچه می شن بچه ها یک دفعه انگار همشون ناپدید می شن صدای خنده ی دو تاشون رو تا حیاط خونه ی همسایه ی پشتی دنبال می کنی و بعد بر می گردی به پتوی نازنینت شاید دوباره بتونی یه چرت بزنی. عاطی قراره کارش که تموم شد بهت زنگ بزنه....

 پ.ن: خیلی  با خودم کلنجار رفتم که حذفش کنم کلا یا تیک ثبت موقت رو بردارم و خلاصه بذارمش باشه!گذاشتمش باشه.لحظه نگاشته دیگه.

غر نامه

زمانی بود که بالاخره بین لیست آخرین وبلاگ های به روز شده ی بلاگفا با وبلاگ های خوبی آشنا می شدی... چند روز پیش وقتی می خواستم وارد بشم به سرم زد که ببینم بینشون چی پیدا می شه. چیزی پیدا نکردم فکر کردم دلیلش ساعت باشه ساعت ۱۱ یا ۱۲ظهر بود. بعد از اون چند بار دیگه امتحان کردم. مثل امروز...

حالا نه این که وبلاگ خودم توش چیزی پیدا می شه اصلا ربطی به وبلاگ من نداره مقایسه ای هم درکار نیست ولی حتی یک وبلاگ هم پیدا نشد که مثلا از یک پستش خوشم بیاد یا مثلا به خودم بگم یادم باشه بعدا باز بهش سر بزنم یا ...

شاید هم ... اصلا ولش کن!

پ.ن:حالا نه که تمام مشکلات دنیا حل شده همین یک دونه مونده...

نامه

باور نمی کنی اگر بگویم. خبرها چندان رضایت بخش نیست. بهتر بگویم ما شکست خورده ایم. شکست خورده ایم نه به این معنا که آن چه می خواستیم نشد، کلا نشد.

گفتند نباید این ها را برای تو بنویسم. ولی فکر کردم شاید بیش از آن که به انگیزه نیاز داشته باشی ، لازم است حقیقت را بدانی... و حقیقت نه تلخ که آواری است  که می رود بر سرمان خراب شود. من این جا مثل کسی هستم که می داند زلزله تا دقایقی دیگر شروع می شود اما در اتاق حبس شده. بد هم نیست ، حداقل از زمان مرگ خود باخبر است. و من هم می دانم که تحلیل رفتنم شروع شده و می دانم حدودا کی به پایان می رسم.

وضع تو هم چندان بد نیست! تو نیستی و من این جا به تنهایی زیر آوار می میرم. تو آن جا می توانی آن قدر بجنگی تا پایان یابد و از آوار آن جا بگریزی.

پرسیده بودی که فکر می کنم فلسفه اش چیست: راستش را بخواهی تو رفتی تا تمام شوی فرقی نمی کند نتیجه ی این جنگ و مبارزه چه باشد. وقتی برگردی خیلی وقت است که تمام شده ای!

گفتند نباید این ها را به تو بنویسم. اما فکر کردم حقیقت آن چیزی است که باید بدانی. شاید اگر زودتر می دانستیم....

فرقی نمی کند.... واقعا فرقی نمی کند. هنوز آب کتری سر می رود. دستم را می سوزانم. پارچه ها آب می روند. کارها تا آخرین لحظه تمام نمی شوند. رویاهایم نیمه تمام باقی می مانند ، ... و خب گاهی اتفاق های خنده داری می افتد. همسایه ی جدیدمان که برایت گفته ام آدم مهربانی است و هوا این جا کم کم خنک می شود. امروز باد وزید!

۴ شهریور ۱۳۸۷

پ.ن: در جریان خانه تکانی کاغذها و دفترهای زیادی پیدا کردم این نامه هم لا به لای یکی از همان ها بود! وقتی خواندمش فکر کردم اگر از اوضاع امروزم هم می خواستم بنویسم همین ها را می نوشتم. تنها شاید جای آن دو جمله ی آخر می نوشتم:"هوا دیگر کم کم گرم می شود اما هنوز باد می وزد!" شاید کمی هم فرق می کرد مثلا کمی راضی تر می بودم همان گونه که هستم همان گونه که می روم که عادت کنم که باشم ... در هر حال این آن چیزی بود که آن سال نوشته شده بود. گذاشتمش این جا چون شاید حال و هوای دیگرانی هم باشد! همین!

دو نقطه دی!

نه فراموش نکرده ام یادم رفته است!

همسایه ها 1

بچه ی همسایه "اندیشمند" من است. همیشه حرف هایش درست و به موقع بوده است.

داشتم با تلفن حرف می زدم یا بهتر است بگویم حرف می شنیدم، که صدای "اندیشمند" من بلند شد. داشت با تمام توانش جیغ می کشید. همسایه ها می شناسند این جیغ را: جیغ نوع سوم برای وقت هایی است که آن چه می شنود یا می بیند به نظرش احمقانه می رسد. جیغ نوع سوم یعنی تماش کن!

پ.ن: کاش حداقل جسارت او را داشتم.

داستان ما!

من اصولا آدم ناراضی ای بودم که تنها از خودش و کارهایش راضی بود. این روزها اما موجود راضی ای هستم که تنها از خودش ناراضی است.

کمی که فکر می کنم می بینم این در بیشتر اطرافیانم نیز صدق می کند. شاید از عوامل آنفولانزای خوکی باشد. نمی دانم.

بیشتر که فکر می کنم به این نتیجه می رسم که شاید این حتی بهتر باشد. باز هم نمی دانم.

تو چقدر به خاطر می آوری؟

نمی دانم که به خاطر می آوری یا نه آن مردی را که فکر کردیم همه ی راه ها را انگار می شناسد. امروز البته خوب می دانم که من هیچ وقت در هیچ شرایطی انقدر راه را اشتباه نرفته بودم. تقصیر او هم نبود. من منظور او را درست نفهمیده بودم. من راستش معمولا هیچ وقت منظور را درست نمی فهمم.

آن گاه که کاش کور بودی.

زندگی واقع بینانه. نگاه واقع بینانه. رای واقع بینانه. قضاوت واقع بینانه. انتخاب واقع بینانه. هویت واقع بینانه.

واقع بینانه!

                 واقع و بینا!

 بینای واقعه!

۲۵ تیر به این نتیجه رسیده بودم که تنها چیزی که می خوام باشم یک کوزه ی گلیه!

کمی باد لازم است. سردمان که شود این رخوت می ریزد .

 

تف سر بالا یعنی:

خطا!

وبلاگی به این آدرس وجود ندارد

خیلی وقت ها با خودم گفتم یعنی از این بدتر هم می شه. خیلی وقت ها اصلا همین طوری خودم رو آروم کردم. اما بدتری هم بود. بدتر همین روزاست که فقط می خوای تموم شه می خوای تموم شی. همین روزاست که هیچی جز نفرت توش پیدا نمی کنی.

فقط دلم می خواست یه تابلو بهم وصل بود که روش نوشته بود به من نزدیک نشین بامن حرف نزنین از من نظر نخواین.

اصلا نمی دونم چرا دارم اینا رو اینجا می نویسم. فراموشش کن.

آن جا که باید سخن می گفتیم وقت نداشتیم به اندازه، آن جا که خواستیم سکوت کنیم وقت ندادند.

ورد می خوانم هی که نه این همه ماری که پیچ می خورد تصوری است از چیزی در ته مانده های ذهنم اما زمانش بدجوری با زمان حال جور است و حتی ثانیه ای عقب یا جلوتر نیست. انگار این سیب درسته همیشه در گلوی من گیر کرده باشد نه پایین می رود نه بالا . و منی دیگر از من سعی می کند به خاطرم بیاورد که همیشه این گونه نبوده.

این ها همه بوی پیاز است می دانم.

من در میان زمان های نه چندان متوالی غوطه می خورم . همه اش یکی شده و من انگار نیست شده ام. چه طور یک جمله من را این گونه وارونه و واژگون به پیش می راند!

این روزها

این روزها من خیلی زود ترش می کنم یا دست کم این چیزی است که دیگران می گویند.

اما در واقع حکایت جور دیگری است.  بد روایت می شود. این روزها من بیش از هر وقت دیگری حسودی ام می شود و با همه کس و همه چیز لج می کنم. این روزها فکر هم زیاد می کنم اما موضوع ها این قدر تکراری شده که هنوز شروع نکرده نتیجه را می دانم. وقتی می خواهم قضاوت کنم به آن چه آن پشت مشت ها جا گذاشته ام هیچ چیزی برای گفتن وجود ندارد از هر نقطه ای که شروع می کنم تکلیف روشن است.

من دیوانه نیستم. اگر هنوز هم همه چیز را دارم تکه پاره می کنم تنها علتش این است که نتیجه راضی ام نکرده است و این طوری نمی توانم کاملا همه چیز را پشت سرم جا بگذرم.

اگر ها مثل نخی شده اند که از گذشته به لباسم چسبیده و هر جا که می روم دنبالم می دود. و تا از شر آن خلاص نشوم هیچ چیز درست نمی شود و سر جایش نمی نشیند!

نمی توانم نمی توانم . خشمگینم و آشفته.

و دیگر مدت هاست که نوشتن را نمی توانم.

مکالمه تلفنی (تفننی)

-هی سلام!من زنگ زدم بگم من یادم اومد اون یکی حرف چی بود:کی

-چی؟

-کَی!

-آهان مرسی - ولی می دونی بهترین قسمتش اون قسمت پیغام گیرش بود.

-آره

-این آره یعنی جای بهتری هم داشت

-هان آره!

-خیلی خوب خدافظ

- خدافظ!

پ.ن: من هم سر درنیاوردم!

این بار جدا می نویسم که اینجا تار عنکبوت نبندد . نه این که چیزی برای گفتن نباشد توان نوشتنشان نیست! در ذهنم جملات سر هم می شوند. می شوند شعر، داستان کوتاه اما هر وقت دستم به کاغذ می رسد دود می شوند! گاهی فکر می کنم باید صدایم را ضبط کنم اما ترجیح می دهم چیزی ، چه طور باید بگویم . ترجیح می دهم راه دیگری پیدا کنم.

خیلی چیزها هست که می خواهم راهی برایشان پیدا کنم. دلم هم بدجور به هم می پیچد. خیلی بد می تواند باشد وقتی تو عامل غصه های کسی باشی. و هر روز ببینی که موهای سفیدش بیشتر و بیشتر می شود. کاش این قدر همه چیز به هم ربط نداشت و وصل نبود. خیلی بدتر از آن چیزی می تواند باشد که تصور می کنی.

دیگر مدت زیادی می شود که بقچه ای گوشه ی دلم نشسته است و این بقچه که محتویاتش نه لباس است و نه  ... محتویاتش مایعی است که هی دلم را خیس می کند. ونمی توانی تصور کنی که چقدر ناراحت کننده است . انگار که قلبت هی هر یک چند وقت یک بار می چاید. و تمام کسانی را که سعی می کنند تنهایت نگذارند را با عطسه هایش بیرون می ریزد و باز تو تنهایی.

تو تنهایی و فکر می کنی کاش نبودی.

و حالا گوش کن لطفا!

نه نمی خواهم قضاوت کنید. نمی خواهم که آه بکشید یا بخندید. تلاشتان را برای لبخند زدنم می ستایم اما این آن چیزی نیست که می خواهم. نگاه های مهربان نمی خواهم. من فقط می خواهم که گوش کنید. ناله نمی کنم. من فقط گیجم. جاده پیچید و این بار من هم پیچیدم اما این دره ی لعنتی کجا بود ؟...

گاهی مهم نیست اتفاقی که می افتد، گاهی فقط مهم است که آن چه را که غالب همه چیز، قالب بر همه چیز می دانستی و آن چه که مهم بود... گاهی مهم است که زمین همچنان بچرخد و وقتی که نچرخد فقط می خواهی بپرسی چرا؟

چه کسی بود که می گفت اهمیت مهم نیست. و من چرا  گفتم که حتی مهم هم مهم نیست. یا چرا کنون که محتاج لمس این بی اهمیتی هستم می بینم و با همه ی حواسم می فهمم که هست. و کلمه ها حتی بخشی از آن چه را که بر من می گذرد نمی توانند به نمایش بگذارند و شاید این منم که ناتوانم. منی که فکر می کردم از عهده ی کلمات بر می آیم و نیامدم یا شاید کلمات نیامدند. درست نفهمیدم که چی شد چگونه شد. اما چیزی که به آن ایمان دارم این است که من مطئن شدم و مطمئن بودم و مطمئن مانده ام که جاده پیچید . من دیدم که می پیچد. من همه چیز را از بین عقربه ها که می رفتند که از هم جدا شوند و تصویر را به نمایش بگذارند دیدم. من دیدم و پیچیدم قبل از آن که سقوط کنم.  اما اگر قرار بود ...

حالا فقط گیجم و می خواهم بدانم پس اگر سقوط می کردم چه فرقی می کرد؟

گریه نمی کنم من فقط گیج و مبهوتم. گیچ تمام چیزهایی که بدان ها ایمان داشتم و البته گیج این ایمان که همچنان باقی است. نه من گریه نمی کنم تنها اینجا گیج باقی مانده ام و سردم است!

خستگی نامه

مگه همین دیروز نبود؟ پس چرا این قدر دوره؟ چرا این قدر تاره؟ مگه همه اینا مال این هفته ی اخیر نیست.پس چرا این قدر دوره من چرا این قدر خستم؟

کفش هام چرا این قدر وارفته؟ چقدر راه می رم این روزا ؟ زیاد که نیست...

دلم می خواد همه ی این حرف های مزخرف رو بالا بیارم همه ی این ادعا ها رو بالا بیارم. دلم می خواد راه برم. من چرا این قدر خستم. " هر که را طاووس خواهد" این حرف بیتا تو گوشم می زنگه! می خوام داد بزنم من کی این طوری خواستم.

فکر می کنم اگه ساره اینا رو بخونه چی می گه! بعد همین طوری که به همشون دهن کجی می کنم فکرم رو همون بالا تو مغرم تیکه تیکه می کنم.

.

.

.

پ.ن: بیا اینم نوشته ای که تمومش نکردم! الان مشکل ادبیات و جامعه ی ادبی حل شد؟

چیزی هست که مدت هاست می خواهم اینجا مکتوبش کنم و هر بار ....

پ.ن: فقط نانوشته با قی می ماند. بی خود به آن سه نقطه چیزی اضافه نکنین!

پ.ن: سال نوتون مبارک!

کش قوس می شود

قوس، قزح

رنگین گمان بر خستگیمان می گرید!