هنوز همان آدمم. دوست دارم اما نمی شود.
پ.ن: حرفی برای گفتن نبود. می نویسم که حرفهایم یادم بیایند.
هنوز همان آدمم. دوست دارم اما نمی شود.
پ.ن: حرفی برای گفتن نبود. می نویسم که حرفهایم یادم بیایند.
هوا سردتر شده است، نسبت به کی؟ راستش نمی دانم آخرین بار دقیقا کی بوده است اما شاید همین حقیقت که بوده کافی باشد.
این آن چیزی است که همیشه یادمان داده اند. مهم است که بوده است که اتفاق افتاده. با همین استدلال تاریخ را یادمان دادند، تاریخ را از ما پرسیده اند ، امتحان گرفته اند. من هم هیچ وقت ناراضی نبوده ام و پذیرفته ام. خوانده ام و به ذهن سپرده ام. با همین استدلال هم امروز همه ی کتاب ها و فیلم ها و عکس ها و روزنامه ها را بیرون ریخته ام و چیده ام اطرافم. که آن همه ای که اتفاق افتاده را باز ببینم و یادم نرود که بوده اند. هرگز یادم نرفته است اما گاهی شک می کنم. از میان آن همه روایت که می شنوم گم می کنم آن چه را که دیده ام لمس کرده ام... فکر می کنم که نکند آن همه که در ذهنم است قصه ای است که دوست دارم اتفاق افتاده باشد. جمله هایی که دوست دارم گفته شده باشند. احساساتی که امیدوار بوده ام اتفاق افتاده باشند.
از روزنامه ها شروع کردم و اخبار پراکنده ی یک سال گذشته و یک سال قبلش... با هر کدام منی به یادم می آید و دوستانی بر روی نیمکتی، صندلی ای، چمنی و تمام حرف هایی که زده می شد تمام اعتقادها ،اعتبارها، تردیدها. احساس کردم گم شده ام در میان آن همه اخبار یا آن همه فکر یا لای چند برگ کاغذ ... فرقی نمی کند. حمله می کنم به کتاب ها و فیلم ها و همه چیز. روی دوست داشتنی هایم نگاهشان می دارم که ببینم که بوده اند. روی کاغذ بزرگ می نویسم که بوده اند می خواهم اضافه کنم که بوده ایم که گذشته بودنش ناگهان نمایان می شود. گذشته اند؟
مگر نه آن که ثبت می کنیم که همیشگی شوند. مگر نه آن که می نویسیم که نوشته ها فرای زمانند. مگر لبخند نمی زنیم در عکس ها که همییشه در آن قطعه ی مستطیل شکل شاد بمانیم. مگر می توانند گذشته باشند. از کجای کاغذ، ذهنم، روحم گذر کرده اند...
بوده اند و هستند در من ، جایی در درونم. آن چه که اتفاق می افتد تمام نمی شود ادامه می یابد.
پ.ن: هوا گرم تر بود. سرد شده است. دو - سه روزی هست که فکر می کنم امروز باران می بارد. کاش زودتر ببارد.
آواز که می خواند دلم می جوشد و می گیرد. کم پیش می آید که آن چه را که می خواند نشنیده باشم اما وقت هایی هم هست که آوازش را نمی شناسم... می خواند و می دانم که جلو چشمانش چیزی بشتر از دیوار ها و اثاثیه ی خانه است. صدایش انگار حجاب محیطمان را می دراند و تصاویر دیگری را می نمایاند. نگاهش را در چنین لحظاتی دنبال می کنم که شاید سایه ای از آن چه که می بیند پیدا کنم که می دانید حتما که نمی شود. کمی که می گذرد خسته می شوم و نگاهش می کنم همان طور که احتمالا کارهای روزمره اش را انجام می دهد و آواز می خواند و جز خواندن هیچ نمی کند. نگاهش می کنم که تغییر می کند و تغییر می دهد همه چیز را و حتی دیوارها را، همان طور که مشابه همیشه اند. بعد نگاهم به فاصله یمان می افتد که گاهی بیشتر از هفته های گذشته و گاهی کمترند... اما نهایتا مشابه دقایقی پیش از خواندنش، اما متفاوتند. انگار که جایی روی این درازای فاصله ورم کرده باشد و بالا آمده باشد... که وقتی وسوسه می شوم و می خواهم این فاصله را کوتاه کنم سر بخورم و نتوانم و از این فاصله که دور است، نگاهش کنم که به آن تصاویر قدم می گذارد و حتی دورتر می شود...
دلم می گیرد که در آن تصویر شریک نیستم که از آن هیچ نمی دانم. گاهی سعی می کنم حدس بزنم اما سرنخی ندارم. می دانم که داستان تصویرش ورای آگاهی من است: شاید چیزی در گذشته،درگذشته یا شاید در خود خود همان روز و همان لحظه. زیاد اما تلاش نمی کنم ، می دانم که حتی اگر ابتدای این نخ را در دست داشته باشم امتداد این مسیر را تنها پا به پای خودش است که می توان ادامه داد و فاصله من تا نگاه او کم یا زیاد، دور است. نمی دانم این برآمده ی بین ما از کدام ناکجا سر بلند کرده است یا کی آغاز شده . نمی دانم که خودش آن را می خواهد یا نه. چندان فرقی هم نمی کند؛ من به آن تصویر راهی ندارم. تنها می توانم بنشینم نگاهش کنم که آواز می خواند و عبور می کند و بجوشم و بجوشم تا آن حجاب دریده شده خود را ترمیم کند و او باز به من، به ما ، بازگردد.
سرگیجه ای هم آخر دیگر درکار نیست. خالی شده این ذهن. به دنبال چیزی می گردم، به دنبال چیزهایی که باید مشغله ام باشند. زیادند! اما تنها زمانی به خاطر می آورمشان که به دنبالشان می گردم. کمی که بگذرد دیگر به خاطر نمی آورمشان. تهی مطلق شده ام. خالی! مثل ذهن یک مترسکی...
()
معمولا به چنین جاهلیی که می رسد، تمام می شود. وقتی متوجه می شوی که دیگر زیادی دارد طول می کشد و هنوز هم خودت نمی دانی چه می خواهی، به این نقطه که می رسی معمولا نویسنده ی داستان یک نفر را از آسمان می فرستد تا برایش اتفاقی بیفتد و تو را تحت تاثیر قرار دهد یا خاطره ای چیزی تعریف کند... یا ناگهان یک یادگاری قدیمی را جلویت سبز می کند . مثلا مجبور می شوی توی کمد یا جایی دنبال چیز بخصوصی بگردی و به آن یادگاری قدیمی برسی و احساسات و فکرهای گور به گور شده ات باز سو کله شان پیدا شود....
به این جاها که می رسد معمولا زیاد طول نمی کشد و بالاخره سر عقل می آیی یا گاهی کاملا دیوانه می شوی. در هر حال تکلیفت معلوم می شود. نویسنده زیاد خواننده را معطل نمی کند که مبادا خواننده چیزی جز آن چه او تصمیم دارد نتیجه بگیرد.
فکر کنم مشکل همین جاست. خواننده ای در کار نیست و نویسنده دلیلی برای عجله نمی بیند وگرنه من به دلایل مختلف تمام کمدها، کشو ها، کنج ها، طاقچه ها، انبارها و ... را گشته ام. هیچ کس هم تصمیم نگرفته که یکباره برایم نطق کند. همه در سکوتشان ادامه می دهند. همه چیز بی تفاوت به داستان من ادامه می یابد و این وضعیت را باز هم دشوارتر می کند.
()
دل
پ.ن: حالا. معمولش از این پست ها نیست، اما خب چهار دیواری اختیاری مگه نه؟
آن جا نشسته کنار پنجره، نگاهش به بیرون، هیچ چیز را نمی بیند. کیفش را امان داده کنارش و کتاب هارا... با یک در و چند موزاییک فاصله نشسته ام این جا پشت میز. کتاب ها را چسبیده دستانم. نگاهم به بیرون از پنجره به دنبال هیچ چیز! باد که هیچ، نسیمی هم نمی وزد. فکر می کنم: "خشک خشک ادامه می دهیم درست به اندازه ی قالب" .
بلند می شوم پنجره را می بندم . نور می خواهم اما گرما نه! صدای بسته شدنش از آن طرف می آید با یک در و چند موزاییک فاصله . سر می چرخانم روی شعاع حرکت پنجره، سر چرخانده ایستاده آن جا. فاصله را نمی دانم... نگاهم که روی موزاییک ها لی لی می پرد دیگر چندان دور نیست.
بدون شرح...!
پ.ن: شاید بعدا شرحش را گذاشتم...
دارم زیر این موسیقی خفه می شوم کاش کسی این کلاف سر در گم را از دور گردن من باز می کرد... راهی به چشم هایم نیاز دارند این اشک ها... کم کم از منافذ پوست گردنم بیرون می جهند و پاره می کنند تمام این سلول ها را...
سرگیجه ام با توهمی از دیروز و امروز و آن چه که خدا می داند کی در انتظارمان است، مخلوط می شود و معجونی می سازد که توصیه نمی کنم برای هیچ کداممان ...برای هیچ کس! که آینده برای هرکداممان برنامه ای دارد. جاده ای بی تقاطع انگار...
دور می شویم. دور شده ایم . به اندازه ی کافی... قول می دهم. خط و نشانش روی همان درخت که شکست. که وقت نکرده ایم هنوز رویش بنشینیم و وقت هم نمی کنیم. همان طور که وقت نکردیم یک بار از روی شاخه هایش به پایین نگاه کنیم. چون وقت بود به اندازه ی کافی. چون اول باید آن کاج خمیده سرنگون می شد . که نشد.
کافی!
مامان گفته بود باران می گیرد، گفت اگر تا هفت هنوز انقلاب بودم بروم آن جا با هم برویم. فکر کنم بودی که گفتم من هفت احتمالا خانه ام... هفت نشده بود هنوز باران شروع به باریدن کرد... نم نم اول... بعد کمی که گذشت شدیدتر
باران بارید و تمام تهران را شست و رفت... شست فریادهایمان را که از هفته ی گذشته ابتدای امیرآباد جا گذاشته بودیم. شست آن همه خشم را که هی با خودم روی سطح خیابان می کشیدم. شست همه اش را . شهر رفته رفته خالی می شد و ما قدم می زدیم جلوی کتاب فروشی ها قبل از آن که شدید تر شود باران.
کتاب هایمان را که خریدیم تلفن تو هم تمام شده بود. نه سبز و قرمز را چندان مطمئن نیستم .به نظرم بیشتر زرد می آمدی اما قرمز هم نه همان طور که سبز نه. این را وقتی باران هنوز آرام بود و خودمان را به ایستگاه اتوبوس رسانده بودیم ، وقتی بالاخره روی صندلی های ایستگاه نشستیم و به صورتت نگاه کردم ، فهمیدم.
باران که شدیدتر شد پیش مامان رسیده بودیم . وقت داشتیم که سوار ماشین شهر را سرک بکشیم. باران همه چیز را شسته بود و برده بود و حالا دیگر درخت ها ماشین ها ساختمان ها آسفالت خیابان خیلی نزدیک تر از قبل بودند، واقعی تر... تو دور می شدی هر چند.
دیگر نه خشم هست و نفرت. می توانم راحت تر فکر کنم... این آن چیزی نیست که می خواستیم و راهی که ما می رویم . این را حالا که یک روز گذشته، باران تمام شده و شهر باز تار می شود می دانم. همان طور که می دانم تو یک چراغ زرد شده ای همان طور که می دانم آماده که بماند و می ماند. به همان اندازه که مطمئنم فردا باز درخت ها خیابان ها آدم ها دورند و غریبه . دورند و تار ...
پ.ن: این مطلب امروز ۱۵ اردی بهشت از ثبت موقت درآمد.
خب بگذار از ابتداش شروع کنیم. وقتی هنوز کیلومترها با خونه فاصله داری و داری به حرف های یک دوست گوش می دی چند بار اسمت رو می شنوی که اول آروم و با مهربونی و بعد کم کم جدی تر تکرار می شه. چشمهات که باز بشن دیگه با خونه فاصله ی زیادی نداری و درواقع از نظر فیزیکی داخل خونه ای. یک پلک که بزنی از بین صداها کمکم مبل و تلویزیون می بینی و یادت میاد که این جا داشتی فیلم می دیدی و کمی که گردنت رو بچرخونی ساعت هم بهت اطمینان می ده که کمی کمتر از یک ساعت خوابیدی. دوباره بر می گردی طرف صدا که می پرسه فهمیدی چی گفتم؟ فهمیدی چی گفت؟ نه دوباره بگو. می گم شارژ تالیا رو وارد نکن احتمالا امروز خط ثابتت رو وصل کنم. خب ! کی بر می گردی ؟ می خوام بدونم برنامه ی ناهار چه طوریه. زود میام امروز 11-12 بر می گردم؟ خیلی خسته تر از اونی که عکس العمل نشون بدی ولی اگه نیم خیز نشی و زل نزنی بهش خودت هم باورت می شه که خیلی خری. جدی می گم بابا اگه یادت باشه امروز چهارشنبه سوریه کار زیادی هم نداریم میام ناهار رو هم خودم درست می کنم خیلی که دیر برگردم یک خونم. امروز قراره برم پیش عاطی . یعنی جایی نمی خواین برین امشب؟جایی؟ سرت رو بر می گردونی زیر بالشت اما هنوز صداش میاد که اگه بیبینم داره دیر می شه از بیرون غذا رو یک کاریش می کنم باهم ناهار می خوریم امروز. کی باید بری پیشش . پنچ تا انگشتم رو از زیر پتو بیرون میارم. بعد یادم میاد که باید یکی از انگشت ها رو هم خم کنم. ولی باز هم شک دارم. قراره بهم زنگ بزنه قبل از این که راه بیفتم ... ! باشه می رسم خدافظ !
سرت رو از زیر بالشت بیرون میاری به ساعت نگاه می کنی دو ساعتی گذشته اما مثل این که دیگه دوباره خوابت نمی بره! ساعت تازه 5/9 هنوز وقت هست که شانست رو امتحان کنی سعی می کنی بقیه ی دیالوگ هایی که دوستت داشت می گفت رو حدس بزنی . فایده نداره از خواب خبری نیست.
رخت خواب هنوزکنارت پهنه دومین فیلم شروع شده ساعت 5/11 دیگه بابا باید پیداش شه. خودت هم خندت می گیره.سومین فیلم شروع می شه...
ساعت نزدیک 4 بابا هنوز نیومده . عاطی هم زنگ نزده. نون پنیر صبح دیگه بیش تر از این نگهت نمی داره. خدا رو شکر می کنی که هنوز بالاخره یک جای این خونه شکلات پیدا می شه. پیداش می کنی ساعت 4:15 هنوز هیچ خبری نیست. دیگه باید خودت دست به کار شی! ماکارونی! غیر از خرد کردن پیازش بقیش کاری نداره. وقت آبکش کردن ماکارونی که می رسه بابا از راه می رسه! پاش رو که تو آشپزخونه می ذاره می دونی که چاره ای جز تحمل کردن نداری... ماکارونی ای که برای دو نفر درست کرده بودی طبیعتا برای چهار نفر کمه اما بابا قرار نیست متوجه کنایه ی ظریف موضوع بشه و با قیافه ی بخشنده ای می گه عیب نداره الان می رم یه بسته دیگه می خرم اون رو جدا درست می کنیم! زیر قابلمه ای رو که قراره سیب زمینی های تهدیگ رو توش بچینی زیاد می کنی و برای چند لحظه رو تو برمی گردونی وقتی با سیب زمینی ها بر می گردی شعله گاز دوباره کم شده اخم می کنی و زیادش می کنی بر می گردی سر یخچال که این بار بابا رو موقع کم کردنش غاقل گیر می کنی ... تازه این اولشه خدا می دونه چند بار دیگه باید بیای شعله رو زیاد کنی و برگردی ببینی که کمه. تسلیم می شه و می گی باقیش با خودتون ساعت 5/5 عاطی هنوز زنگ نزده هنوز ناهار نخوردی....
ناهار رو که خوردی برمی گردی به اتاقت . پنجره رو باز می کنی بیرون فقط بوی چهار شنبه سوری میاد و صدای ترق تروق ... امسال اولین چهارشنبه سوری ایه که هیچ برنامه ای نداری ... یکی دوسال اخیر دیگه خیلی هم چهارشنبه سوری ها خوش نمی گذشت یه خرده به بچه هایی که دارن بازی می کنن نگاه می کنی چند تا موتور وارد کوچه می شن بچه ها یک دفعه انگار همشون ناپدید می شن صدای خنده ی دو تاشون رو تا حیاط خونه ی همسایه ی پشتی دنبال می کنی و بعد بر می گردی به پتوی نازنینت شاید دوباره بتونی یه چرت بزنی. عاطی قراره کارش که تموم شد بهت زنگ بزنه....
پ.ن: خیلی با خودم کلنجار رفتم که حذفش کنم کلا یا تیک ثبت موقت رو بردارم و خلاصه بذارمش باشه!گذاشتمش باشه.لحظه نگاشته دیگه.
حالا نه این که وبلاگ خودم توش چیزی پیدا می شه اصلا ربطی به وبلاگ من نداره مقایسه ای هم درکار نیست ولی حتی یک وبلاگ هم پیدا نشد که مثلا از یک پستش خوشم بیاد یا مثلا به خودم بگم یادم باشه بعدا باز بهش سر بزنم یا ...
شاید هم ... اصلا ولش کن!
پ.ن:حالا نه که تمام مشکلات دنیا حل شده همین یک دونه مونده...
گفتند نباید این ها را برای تو بنویسم. ولی فکر کردم شاید بیش از آن که به انگیزه نیاز داشته باشی ، لازم است حقیقت را بدانی... و حقیقت نه تلخ که آواری است که می رود بر سرمان خراب شود. من این جا مثل کسی هستم که می داند زلزله تا دقایقی دیگر شروع می شود اما در اتاق حبس شده. بد هم نیست ، حداقل از زمان مرگ خود باخبر است. و من هم می دانم که تحلیل رفتنم شروع شده و می دانم حدودا کی به پایان می رسم.
وضع تو هم چندان بد نیست! تو نیستی و من این جا به تنهایی زیر آوار می میرم. تو آن جا می توانی آن قدر بجنگی تا پایان یابد و از آوار آن جا بگریزی.
پرسیده بودی که فکر می کنم فلسفه اش چیست: راستش را بخواهی تو رفتی تا تمام شوی فرقی نمی کند نتیجه ی این جنگ و مبارزه چه باشد. وقتی برگردی خیلی وقت است که تمام شده ای!
گفتند نباید این ها را به تو بنویسم. اما فکر کردم حقیقت آن چیزی است که باید بدانی. شاید اگر زودتر می دانستیم....
فرقی نمی کند.... واقعا فرقی نمی کند. هنوز آب کتری سر می رود. دستم را می سوزانم. پارچه ها آب می روند. کارها تا آخرین لحظه تمام نمی شوند. رویاهایم نیمه تمام باقی می مانند ، ... و خب گاهی اتفاق های خنده داری می افتد. همسایه ی جدیدمان که برایت گفته ام آدم مهربانی است و هوا این جا کم کم خنک می شود. امروز باد وزید!
۴ شهریور ۱۳۸۷
پ.ن: در جریان خانه تکانی کاغذها و دفترهای زیادی پیدا کردم این نامه هم لا به لای یکی از همان ها بود! وقتی خواندمش فکر کردم اگر از اوضاع امروزم هم می خواستم بنویسم همین ها را می نوشتم. تنها شاید جای آن دو جمله ی آخر می نوشتم:"هوا دیگر کم کم گرم می شود اما هنوز باد می وزد!" شاید کمی هم فرق می کرد مثلا کمی راضی تر می بودم همان گونه که هستم همان گونه که می روم که عادت کنم که باشم ... در هر حال این آن چیزی بود که آن سال نوشته شده بود. گذاشتمش این جا چون شاید حال و هوای دیگرانی هم باشد! همین!
داشتم با تلفن حرف می زدم یا بهتر است بگویم حرف می شنیدم، که صدای "اندیشمند" من بلند شد. داشت با تمام توانش جیغ می کشید. همسایه ها می شناسند این جیغ را: جیغ نوع سوم برای وقت هایی است که آن چه می شنود یا می بیند به نظرش احمقانه می رسد. جیغ نوع سوم یعنی تماش کن!
پ.ن: کاش حداقل جسارت او را داشتم.
کمی که فکر می کنم می بینم این در بیشتر اطرافیانم نیز صدق می کند. شاید از عوامل آنفولانزای خوکی باشد. نمی دانم.
بیشتر که فکر می کنم به این نتیجه می رسم که شاید این حتی بهتر باشد. باز هم نمی دانم.
واقع بینانه!
واقع و بینا!
بینای واقعه!
خطا!
وبلاگی به این آدرس وجود ندارد
فقط دلم می خواست یه تابلو بهم وصل بود که روش نوشته بود به من نزدیک نشین بامن حرف نزنین از من نظر نخواین.
اصلا نمی دونم چرا دارم اینا رو اینجا می نویسم. فراموشش کن.
این ها همه بوی پیاز است می دانم.
من در میان زمان های نه چندان متوالی غوطه می خورم . همه اش یکی شده و من انگار نیست شده ام. چه طور یک جمله من را این گونه وارونه و واژگون به پیش می راند!
اما در واقع حکایت جور دیگری است. بد روایت می شود. این روزها من بیش از هر وقت دیگری حسودی ام می شود و با همه کس و همه چیز لج می کنم. این روزها فکر هم زیاد می کنم اما موضوع ها این قدر تکراری شده که هنوز شروع نکرده نتیجه را می دانم. وقتی می خواهم قضاوت کنم به آن چه آن پشت مشت ها جا گذاشته ام هیچ چیزی برای گفتن وجود ندارد از هر نقطه ای که شروع می کنم تکلیف روشن است.
من دیوانه نیستم. اگر هنوز هم همه چیز را دارم تکه پاره می کنم تنها علتش این است که نتیجه راضی ام نکرده است و این طوری نمی توانم کاملا همه چیز را پشت سرم جا بگذرم.
اگر ها مثل نخی شده اند که از گذشته به لباسم چسبیده و هر جا که می روم دنبالم می دود. و تا از شر آن خلاص نشوم هیچ چیز درست نمی شود و سر جایش نمی نشیند!
و دیگر مدت هاست که نوشتن را نمی توانم.
-چی؟
-کَی!
-آهان مرسی - ولی می دونی بهترین قسمتش اون قسمت پیغام گیرش بود.
-آره
-این آره یعنی جای بهتری هم داشت
-هان آره!
-خیلی خوب خدافظ
- خدافظ!
پ.ن: من هم سر درنیاوردم!
خیلی چیزها هست که می خواهم راهی برایشان پیدا کنم. دلم هم بدجور به هم می پیچد. خیلی بد می تواند باشد وقتی تو عامل غصه های کسی باشی. و هر روز ببینی که موهای سفیدش بیشتر و بیشتر می شود. کاش این قدر همه چیز به هم ربط نداشت و وصل نبود. خیلی بدتر از آن چیزی می تواند باشد که تصور می کنی.
دیگر مدت زیادی می شود که بقچه ای گوشه ی دلم نشسته است و این بقچه که محتویاتش نه لباس است و نه ... محتویاتش مایعی است که هی دلم را خیس می کند. ونمی توانی تصور کنی که چقدر ناراحت کننده است . انگار که قلبت هی هر یک چند وقت یک بار می چاید. و تمام کسانی را که سعی می کنند تنهایت نگذارند را با عطسه هایش بیرون می ریزد و باز تو تنهایی.
تو تنهایی و فکر می کنی کاش نبودی.
گاهی مهم نیست اتفاقی که می افتد، گاهی فقط مهم است که آن چه را که غالب همه چیز، قالب بر همه چیز می دانستی و آن چه که مهم بود... گاهی مهم است که زمین همچنان بچرخد و وقتی که نچرخد فقط می خواهی بپرسی چرا؟
چه کسی بود که می گفت اهمیت مهم نیست. و من چرا گفتم که حتی مهم هم مهم نیست. یا چرا کنون که محتاج لمس این بی اهمیتی هستم می بینم و با همه ی حواسم می فهمم که هست. و کلمه ها حتی بخشی از آن چه را که بر من می گذرد نمی توانند به نمایش بگذارند و شاید این منم که ناتوانم. منی که فکر می کردم از عهده ی کلمات بر می آیم و نیامدم یا شاید کلمات نیامدند. درست نفهمیدم که چی شد چگونه شد. اما چیزی که به آن ایمان دارم این است که من مطئن شدم و مطمئن بودم و مطمئن مانده ام که جاده پیچید . من دیدم که می پیچد. من همه چیز را از بین عقربه ها که می رفتند که از هم جدا شوند و تصویر را به نمایش بگذارند دیدم. من دیدم و پیچیدم قبل از آن که سقوط کنم. اما اگر قرار بود ...
حالا فقط گیجم و می خواهم بدانم پس اگر سقوط می کردم چه فرقی می کرد؟
گریه نمی کنم من فقط گیج و مبهوتم. گیچ تمام چیزهایی که بدان ها ایمان داشتم و البته گیج این ایمان که همچنان باقی است. نه من گریه نمی کنم تنها اینجا گیج باقی مانده ام و سردم است!
کفش هام چرا این قدر وارفته؟ چقدر راه می رم این روزا ؟ زیاد که نیست...
دلم می خواد همه ی این حرف های مزخرف رو بالا بیارم همه ی این ادعا ها رو بالا بیارم. دلم می خواد راه برم. من چرا این قدر خستم. " هر که را طاووس خواهد" این حرف بیتا تو گوشم می زنگه! می خوام داد بزنم من کی این طوری خواستم.
فکر می کنم اگه ساره اینا رو بخونه چی می گه! بعد همین طوری که به همشون دهن کجی می کنم فکرم رو همون بالا تو مغرم تیکه تیکه می کنم.
.
.
.
پ.ن: بیا اینم نوشته ای که تمومش نکردم! الان مشکل ادبیات و جامعه ی ادبی حل شد؟
پ.ن: فقط نانوشته با قی می ماند. بی خود به آن سه نقطه چیزی اضافه نکنین!
پ.ن: سال نوتون مبارک!
قوس، قزح
رنگین گمان بر خستگیمان می گرید!