باد است که می وزد و خبری از طوفان نیست این بار. باد می وزد و تمام هستی ام را محیط می شود. مو بر تنم سیخ می کند و موهایم را پریشان به رقابت با رو سری تنها می گذارد . دستهایم را به نوازشش وادار می کند و آرام آرام به جان درونم  می افتد .

من تنها وقتی زندگی را باور می کنم که باد می وزد!

رخ

این تنها کلمه ایست که بر زبانم می گردد.

فرق نمی کند نیم رخ تمام رخ .

فقط یک رخ جناب

لطفا.

 

و این سیگار است که سرنوشت را رقم می زند

دودش که پیچ می خورد و بالا می رود.

آهسته بران کودکم دود را از درون حلق و گوش و بینی!

 هر جا که بین نوشته ها گ سیگار خشن می کند کلمات را

تمامی کودکی نوشته ها دود می شود و بالا می رود.

و مزاحم است درون ذهنم

سیگاری که مدت هاست در جا سیگاری به سجده نشسته است.