اگر گفتی چیزی را که نگفتی!
خرناس های دیشبت خواب را از ما گرفت! داشتم خواب می دیدم که اول مادر را زدند و حالا گلوله به سمت من می آمد... اما تو خرناس کشیدی و من درد گلوله را درست نفهمیدم بیشتر سوراخی را که در بدنم ایجاد می شد فهمیدم. خلاصه که باز هم نشد بفهمیم که بعدش چه؟ فقط ترسش ماند که از همیشه بدتر بود.
چشمانم را که باز کردم دیدم بدجوری خودم را جمع کرده ام. نفسی کشیدم و سعی کردم کمی جابه جا شوم که تو خرناس بعدی را کشیدی. و این حتی از گلوله که به سمتم آمده بود بدتر بود. خرناس بعدی که آمد من دیگر خواب را فراموش کرده بودم.
از همه آن خواب فقط یک لحظه اش در ذهنم می چرخید. آن روز چیزی را نگفته بودی. تو خواب هم اولش تو بودی و من هم خب بودم و آن روز انگار با روز دیگری ترکیب شده بود و باز تو آن چیز را نگفته بودی. خرناس هایت بر من فرود می آمدند و خواب می دانستم که دیگر بر نمی گردد. اگر هم بر می گشت من دیگر تحمل گلوله و خون نداشتم. خلاصه کلی فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم. و آن روز را هی از راست به چپ، چپ به راست مرور کردم.
حالا دیگر مطمئنم که خودت هم نمی دانستی! تو خواب چی می دیدی؟
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۷ ساعت 12:10 توسط رودابه
|