این روزها
اما در واقع حکایت جور دیگری است. بد روایت می شود. این روزها من بیش از هر وقت دیگری حسودی ام می شود و با همه کس و همه چیز لج می کنم. این روزها فکر هم زیاد می کنم اما موضوع ها این قدر تکراری شده که هنوز شروع نکرده نتیجه را می دانم. وقتی می خواهم قضاوت کنم به آن چه آن پشت مشت ها جا گذاشته ام هیچ چیزی برای گفتن وجود ندارد از هر نقطه ای که شروع می کنم تکلیف روشن است.
من دیوانه نیستم. اگر هنوز هم همه چیز را دارم تکه پاره می کنم تنها علتش این است که نتیجه راضی ام نکرده است و این طوری نمی توانم کاملا همه چیز را پشت سرم جا بگذرم.
اگر ها مثل نخی شده اند که از گذشته به لباسم چسبیده و هر جا که می روم دنبالم می دود. و تا از شر آن خلاص نشوم هیچ چیز درست نمی شود و سر جایش نمی نشیند!
و دیگر مدت هاست که نوشتن را نمی توانم.
مکالمه تلفنی (تفننی)
-چی؟
-کَی!
-آهان مرسی - ولی می دونی بهترین قسمتش اون قسمت پیغام گیرش بود.
-آره
-این آره یعنی جای بهتری هم داشت
-هان آره!
-خیلی خوب خدافظ
- خدافظ!
پ.ن: من هم سر درنیاوردم!
نه لغزش نشان ضعف است نه سستی ما نکته بینیم.
به تمامی این دلایل ما زنگی را می گذرانیم و به کم ها می خندیم و هیچ چیز را حس نمی کنیم. خشک می شویم. خشک خشک.
باران نخواهد بارید و آقتاب گرما را می پاشد تا خشک تر شویم. و این ها همه خوب است.
ما خشک خشک ادامه می دهیم درست به اندازه قالب!