این روزها من خیلی زود ترش می کنم یا دست کم این چیزی است که دیگران می گویند.

اما در واقع حکایت جور دیگری است.  بد روایت می شود. این روزها من بیش از هر وقت دیگری حسودی ام می شود و با همه کس و همه چیز لج می کنم. این روزها فکر هم زیاد می کنم اما موضوع ها این قدر تکراری شده که هنوز شروع نکرده نتیجه را می دانم. وقتی می خواهم قضاوت کنم به آن چه آن پشت مشت ها جا گذاشته ام هیچ چیزی برای گفتن وجود ندارد از هر نقطه ای که شروع می کنم تکلیف روشن است.

من دیوانه نیستم. اگر هنوز هم همه چیز را دارم تکه پاره می کنم تنها علتش این است که نتیجه راضی ام نکرده است و این طوری نمی توانم کاملا همه چیز را پشت سرم جا بگذرم.

اگر ها مثل نخی شده اند که از گذشته به لباسم چسبیده و هر جا که می روم دنبالم می دود. و تا از شر آن خلاص نشوم هیچ چیز درست نمی شود و سر جایش نمی نشیند!