یکی بود یکی نبود!
یه چیزی تو مغزم می خونه:
"خب پریای قصه ،
مرغای پر شیکسته،
آبتون نبود؟
دونتون نبود؟
چایی و قلیونتون نبود؟
کی بتون گفت که بیاین دنیای ما ؟"
بچه تر که بودم، خودم رو می کشتم که گاهی مامان بیاد پیشم و برام لالایی ای یا قصه ای چیزی بگه. من اصولا به طرز عجیب غریبی بزرگ شدم. حداقل در مقایسه با برادرم خیلی جدی تر. گرچه مستقل تر و آزاد تر هم بودم اما همه چیز خیلی سختگیرانه تر بود. نباید می ترسیدم.نباید وابسته می شدم.باید یاد می گرفتم کار هامو خودم انجام بدم.خلاصه اون روزا برای من یه رویا بود که حداقل یک شب رو برام لالایی بگن. واقعیت این بود که از تاریکی می ترسیدم وگرنه خود قضیه ی لالایی و قصه شبانه اون قدر مهم نبود. شایدم برای همه ی بچه ها همینه. در هر حال مامان هم که احتمالا متوجه بهانه بودن لالایی شده بود خیلی به ندرت قبول می کرد و معمولا من می موندم و تاریکی توی اتاق. اما گاهی وقت ها که معجزه ای رخ می داد مامان می اومد پیشم. دو تا قصه بیشتر بلد نبود. شایدم بلد بود اما فقط اون دو تا رو دوست داشت. یکیش" کدو کدو قل قله زن" بود یکی دیگش هم" قصه مهمونی حیوون های جنگل". بیشتر برام شعر می خوند .یا از فروغ یا از شاملو. من اصولا دخالتی در انتخاب نداشتم و همه چیز برمی گشت به این که مامان حال و هوای کدام را بیشتر داشته باشد و معمولا قرعه به نام پریا ی شاملو می افتاد.
حالا بعد از سال ها مدتیه که دوباره از تاریکی می ترسم. علتش رو نمی دونم ولی هر چی که هست نمی ذاره بخوابم. مامانم هنوز به چراغ روشن اتاق من حساسه. حالا بهونش اینه که نور اتاق من از پنجره میاد تو اتاق اون ها! اصولا مامان در بهانه تراشیدن استاده. خلاصه این که من چراغ رو خاموش می کنم ولی خوابم نمی بره. گاهی برای خودم عدد می شمارم. گاهی قصه می گم. گاهی شعر می خونم.اما هنوزم قرعه معمولا به نام پریا ی شاملو می افته بیشتر شب ها یه چیزی تو ذهنم برام پریا رو می خونه و تصویر می کنه تا بالاخره خوابم ببره.
پ.ن: الان که داشتم اینا رو می نوشتم به این نتیجه رسیدم که من و مامان با همه ی تفاوت هامون اشتراکات زیادی داریم.
پ.ن: به نوشته های بی ربط و پ.ن های بی ربط تر عادت می کنیم.