"یکی از ما دارد دروغ می گوید. باید کشف کرد آن یک نفر کیست. من که نیستم . پس تو باید باشی." همان طور که به چشمانش زل زده بودم این ها از ذهنم می گذشت که یک دفعه از خودم پرسیدم "پس تو چرا این طور زل زده ای به من. " نمی شد فهمید. یعنی ماسکش نمی گذاشت. خواندن چشم ها به تنهایی سخت بود. فکر کردم نکند او راست می گوید و من دارم دروغ می گویم. نگاهش ترسناک بود. به گرگ وحشی ای می ماند. ترسیدم. طاقتم طاق شد. اشک  برخلاف میلم سر خورد روی گونه ام. ماسک را پایین کشید و سیگارش را گوشه ی لبش گذاشت. دستش گم شد گوشه ای به دنبال فندک یا کبریت و وقتی برگشت حتی از نگاهش ترسناک تر شد. پرسیدم:"آن قدر مریض نیستی که سیگار عیب داشته باشد اما آن قدر مریض هستی که..." "که چی؟" سوال او بود. سوالی که جواب نداشت. نمی دانم شاید من دروغ گفته بودم.