خیلی پیش می آید که از خودم بپرسم: "ببندمش؟" وبلاگم قطعا منظورم است. خب نبستمش هنوز همان طور که می بینیم. علتش هم شاید امیدی است که به سامان دادن به این جا دارم. تعبیر درست تر این جمله هم البته سامان دادن به خودم و زندگی ام است. برخلاف آن چه که برخی می پندارند هم نیست ٫که صبر کرده ام باد موافقی بوزد یا کمکی از راه برسد یا از این قبیل. گناهی هم این برخی ندارند شاید تصویر این بالا و پایین پریدن های من از دور همین باشد. خلاصه واقعیتش این است که من هی دارم تلاش می کنم اما نمی دانم چگونه است که همه ی تغییرها مسیرشان درست به در خانه ی ما و شاید حتی درست به در اتاق من ختم می شود و هر چه من رشته می کنم پنبه می شود و اگر نه ٫ همیشه پنبه های جدیدتر هست برای ریستن! نیازی هم به شاهد و گواه نیست و دلیلی هم برای دفاع کردن از خودم ندارم. تازگی ها این جمله ی شریعتی را خوانده ام که: زندگی من دفاع من و زمان تبرئه کننده ی من است" و هی بی جا و به جا این جمله را به کار می برم. در هر حال این جا خیلی هم به جا به نظر می رسد. من دائما تلاش می کنم که کارها را درست و به موقع انجام دهم. سعی می کنم اشتباه های بزرگی که مرتکب شده ام را دیگر تکرار نکنم. گرچه هر نتیجه ای که از این اشتباه ها حاصل شد دوست داشتنی از آب درآمد و راضی ام از این جایی که الان ایستاده ام و برخلاف نظر خیلی ها پرتگاهی هم درکار نبود. خلاصه دارم تلاش می کنم که نظم دهم به این زندگی. منکر این حقیقت نیستم که گاهی درست مانند هرکس دیگری خسته می شوم و به خودم مرخصی ای هم می دهم یا منکر این نمی شوم که گاهی تلاش هایم بی راهه از آب درآمده است و یا منکر این حقیقت تلخ که خیلی ها را رنجانده ام و تلخ تر : خیلی ها را از دست دادم! و اگر مثل یک خاله یا عمه بزرگ پیر فامیل به من نگاه نکنید این را هم اضافه می کنم که راستش حتی از این از دست دادن ها نیز ناراحت نیستم. نمی دانم شاید هم باشم. در هر حال این ها فرقی در موضوع ما ندارد.
این وبلاگ بسته نشد و به کار خود در زمان ها و شرایط متفاوت زندگی من ادامه داد. گرچه سکته کم نداشته است و آن گونه هم که من می خواستم هم نبوده. وقتی این وبلاگ باز شد من هیچ ایده ای که می خواهم با این جا چه کاری بکنم نداشتم. همه چیز خیلی محو و متفاوت بود. اما کم کم تبدیل شد به دفتر چکنویسی که امتحان کنم و تجربه کنم و یک جورایی آن چه که در ذهنم هست را تست کنم. جدی نبود اصلا هیچ کدام از نوشته ها. همگی فقط تجربه ای بود. اما خب مداوم نبودن آپ کردن ها و غیره باعث شد که خیلی کمکی نکند و مدتی هم که آن قدر سر خودم را شلوغ کرده بودم که این جا تاریک ماند و تمام دیوارهایش پرشد از تار عنکبوت ها. شاید شبیه تر شد به آن چه کلمه ی دهلیز معمولا در ذهن تداعی می کند. دهلیز شاید قرار بود مسیری باشد که من از آن می گذرم. بازتاب دهنده اش شاید. اگر موفق هم نبود دلیلش احتمالا به همین موضوع بر می گردد.
این وبلاگ همچنان قرار است فعلا بسته نشود. این بار مسیری باشد که ذهن من از آن می گذرد و بازتاب دهنده اش شاید. تا ببینیم که چگونه پیش می رود...
پ.ن: نخندین!