آن جا نشسته کنار پنجره، نگاهش به بیرون، هیچ چیز را نمی بیند. کیفش را امان داده کنارش و کتاب هارا... با یک در و چند موزاییک فاصله نشسته ام این جا پشت میز. کتاب ها را چسبیده دستانم. نگاهم به بیرون از پنجره به دنبال هیچ چیز! باد که هیچ، نسیمی هم نمی وزد. فکر می کنم: "خشک خشک ادامه می دهیم درست به اندازه ی قالب" .

بلند می شوم پنجره را می بندم . نور می خواهم اما گرما نه! صدای بسته شدنش از آن طرف می آید با یک در و چند موزاییک فاصله . سر می چرخانم روی شعاع حرکت پنجره، سر چرخانده ایستاده آن جا. فاصله را نمی دانم... نگاهم که روی موزاییک ها لی لی می پرد دیگر چندان دور نیست.