سه شنبه ای با مزاج هر سه شنبه ای دیگر
خب بگذار از ابتداش شروع کنیم. وقتی هنوز کیلومترها با خونه فاصله داری و داری به حرف های یک دوست گوش می دی چند بار اسمت رو می شنوی که اول آروم و با مهربونی و بعد کم کم جدی تر تکرار می شه. چشمهات که باز بشن دیگه با خونه فاصله ی زیادی نداری و درواقع از نظر فیزیکی داخل خونه ای. یک پلک که بزنی از بین صداها کمکم مبل و تلویزیون می بینی و یادت میاد که این جا داشتی فیلم می دیدی و کمی که گردنت رو بچرخونی ساعت هم بهت اطمینان می ده که کمی کمتر از یک ساعت خوابیدی. دوباره بر می گردی طرف صدا که می پرسه فهمیدی چی گفتم؟ فهمیدی چی گفت؟ نه دوباره بگو. می گم شارژ تالیا رو وارد نکن احتمالا امروز خط ثابتت رو وصل کنم. خب ! کی بر می گردی ؟ می خوام بدونم برنامه ی ناهار چه طوریه. زود میام امروز 11-12 بر می گردم؟ خیلی خسته تر از اونی که عکس العمل نشون بدی ولی اگه نیم خیز نشی و زل نزنی بهش خودت هم باورت می شه که خیلی خری. جدی می گم بابا اگه یادت باشه امروز چهارشنبه سوریه کار زیادی هم نداریم میام ناهار رو هم خودم درست می کنم خیلی که دیر برگردم یک خونم. امروز قراره برم پیش عاطی . یعنی جایی نمی خواین برین امشب؟جایی؟ سرت رو بر می گردونی زیر بالشت اما هنوز صداش میاد که اگه بیبینم داره دیر می شه از بیرون غذا رو یک کاریش می کنم باهم ناهار می خوریم امروز. کی باید بری پیشش . پنچ تا انگشتم رو از زیر پتو بیرون میارم. بعد یادم میاد که باید یکی از انگشت ها رو هم خم کنم. ولی باز هم شک دارم. قراره بهم زنگ بزنه قبل از این که راه بیفتم ... ! باشه می رسم خدافظ !
سرت رو از زیر بالشت بیرون میاری به ساعت نگاه می کنی دو ساعتی گذشته اما مثل این که دیگه دوباره خوابت نمی بره! ساعت تازه 5/9 هنوز وقت هست که شانست رو امتحان کنی سعی می کنی بقیه ی دیالوگ هایی که دوستت داشت می گفت رو حدس بزنی . فایده نداره از خواب خبری نیست.
رخت خواب هنوزکنارت پهنه دومین فیلم شروع شده ساعت 5/11 دیگه بابا باید پیداش شه. خودت هم خندت می گیره.سومین فیلم شروع می شه...
ساعت نزدیک 4 بابا هنوز نیومده . عاطی هم زنگ نزده. نون پنیر صبح دیگه بیش تر از این نگهت نمی داره. خدا رو شکر می کنی که هنوز بالاخره یک جای این خونه شکلات پیدا می شه. پیداش می کنی ساعت 4:15 هنوز هیچ خبری نیست. دیگه باید خودت دست به کار شی! ماکارونی! غیر از خرد کردن پیازش بقیش کاری نداره. وقت آبکش کردن ماکارونی که می رسه بابا از راه می رسه! پاش رو که تو آشپزخونه می ذاره می دونی که چاره ای جز تحمل کردن نداری... ماکارونی ای که برای دو نفر درست کرده بودی طبیعتا برای چهار نفر کمه اما بابا قرار نیست متوجه کنایه ی ظریف موضوع بشه و با قیافه ی بخشنده ای می گه عیب نداره الان می رم یه بسته دیگه می خرم اون رو جدا درست می کنیم! زیر قابلمه ای رو که قراره سیب زمینی های تهدیگ رو توش بچینی زیاد می کنی و برای چند لحظه رو تو برمی گردونی وقتی با سیب زمینی ها بر می گردی شعله گاز دوباره کم شده اخم می کنی و زیادش می کنی بر می گردی سر یخچال که این بار بابا رو موقع کم کردنش غاقل گیر می کنی ... تازه این اولشه خدا می دونه چند بار دیگه باید بیای شعله رو زیاد کنی و برگردی ببینی که کمه. تسلیم می شه و می گی باقیش با خودتون ساعت 5/5 عاطی هنوز زنگ نزده هنوز ناهار نخوردی....
ناهار رو که خوردی برمی گردی به اتاقت . پنجره رو باز می کنی بیرون فقط بوی چهار شنبه سوری میاد و صدای ترق تروق ... امسال اولین چهارشنبه سوری ایه که هیچ برنامه ای نداری ... یکی دوسال اخیر دیگه خیلی هم چهارشنبه سوری ها خوش نمی گذشت یه خرده به بچه هایی که دارن بازی می کنن نگاه می کنی چند تا موتور وارد کوچه می شن بچه ها یک دفعه انگار همشون ناپدید می شن صدای خنده ی دو تاشون رو تا حیاط خونه ی همسایه ی پشتی دنبال می کنی و بعد بر می گردی به پتوی نازنینت شاید دوباره بتونی یه چرت بزنی. عاطی قراره کارش که تموم شد بهت زنگ بزنه....
پ.ن: خیلی با خودم کلنجار رفتم که حذفش کنم کلا یا تیک ثبت موقت رو بردارم و خلاصه بذارمش باشه!گذاشتمش باشه.لحظه نگاشته دیگه.