سبز و زرد و قرمزش را نمی دانم... می دانم که آمده و نمی رود... آمده و می خواهد که بماند... تا این جایش را می دانستیم. می ماند... این جایش را دیروز کشف کردم ، جلوی کتاب فروشی که بودیم.

مامان گفته بود باران می گیرد، گفت اگر تا هفت هنوز انقلاب بودم بروم آن جا با هم برویم. فکر کنم بودی که گفتم من هفت احتمالا خانه ام... هفت نشده بود هنوز باران شروع به باریدن کرد... نم نم اول... بعد کمی که گذشت شدیدتر

باران بارید و تمام تهران را شست و رفت... شست فریادهایمان را که از هفته ی گذشته ابتدای امیرآباد جا گذاشته بودیم. شست آن همه خشم را که هی با خودم روی سطح خیابان می کشیدم. شست همه اش را . شهر رفته رفته خالی می شد و ما قدم می زدیم جلوی کتاب فروشی ها قبل از آن که شدید تر  شود باران.

کتاب هایمان را که خریدیم تلفن تو هم تمام شده بود. نه سبز و قرمز را چندان مطمئن نیستم .به نظرم بیشتر زرد می آمدی اما قرمز هم نه همان طور که سبز نه. این را وقتی باران هنوز آرام بود و خودمان را به ایستگاه اتوبوس رسانده بودیم ، وقتی بالاخره روی صندلی های ایستگاه نشستیم و به صورتت نگاه کردم ، فهمیدم.

باران که شدیدتر شد پیش مامان رسیده بودیم . وقت داشتیم که سوار ماشین شهر را سرک بکشیم. باران همه چیز را شسته بود و برده بود و حالا دیگر درخت ها ماشین ها ساختمان ها آسفالت خیابان خیلی نزدیک تر از قبل بودند، واقعی تر... تو دور می شدی هر چند.

دیگر نه خشم هست و نفرت. می توانم راحت تر فکر کنم... این آن چیزی نیست که می خواستیم و راهی که ما می رویم . این را حالا که یک روز گذشته، باران تمام شده و شهر باز تار می شود می دانم. همان طور که می دانم تو یک چراغ زرد شده ای همان طور که می دانم آماده که بماند و می ماند. به همان اندازه که مطمئنم فردا باز درخت ها خیابان ها آدم ها دورند و غریبه . دورند و تار ...

 


پ.ن: این مطلب امروز ۱۵ اردی بهشت از ثبت موقت درآمد.