تقصیر من نیست تقصیر این موسیقی دیوانه  است که به یکی از این وبلاگ ها دوخته شده و بین این وب گردی هایم بر من پیچیده می شود...

دارم زیر این موسیقی خفه می شوم کاش کسی این کلاف سر در گم را از دور گردن من باز می کرد... راهی به چشم هایم نیاز دارند این اشک ها... کم کم از منافذ پوست گردنم بیرون می جهند و پاره می کنند تمام این سلول ها را...

سرگیجه ام با توهمی از دیروز و امروز و آن چه که خدا می داند کی در انتظارمان است، مخلوط می شود و معجونی می سازد که توصیه نمی کنم برای هیچ کداممان ...برای هیچ کس!  که آینده برای هرکداممان برنامه ای دارد. جاده ای بی تقاطع انگار...

دور می شویم. دور شده ایم . به اندازه ی کافی... قول می دهم. خط و نشانش روی همان درخت که شکست. که وقت نکرده ایم هنوز رویش بنشینیم و وقت هم نمی کنیم. همان طور که وقت نکردیم یک بار  از روی شاخه هایش به پایین نگاه کنیم. چون وقت بود به اندازه ی کافی. چون اول باید آن کاج خمیده سرنگون می شد . که نشد.

کافی!