آوازش
آواز که می خواند دلم می جوشد و می گیرد. کم پیش می آید که آن چه را که می خواند نشنیده باشم اما وقت هایی هم هست که آوازش را نمی شناسم... می خواند و می دانم که جلو چشمانش چیزی بشتر از دیوار ها و اثاثیه ی خانه است. صدایش انگار حجاب محیطمان را می دراند و تصاویر دیگری را می نمایاند. نگاهش را در چنین لحظاتی دنبال می کنم که شاید سایه ای از آن چه که می بیند پیدا کنم که می دانید حتما که نمی شود. کمی که می گذرد خسته می شوم و نگاهش می کنم همان طور که احتمالا کارهای روزمره اش را انجام می دهد و آواز می خواند و جز خواندن هیچ نمی کند. نگاهش می کنم که تغییر می کند و تغییر می دهد همه چیز را و حتی دیوارها را، همان طور که مشابه همیشه اند. بعد نگاهم به فاصله یمان می افتد که گاهی بیشتر از هفته های گذشته و گاهی کمترند... اما نهایتا مشابه دقایقی پیش از خواندنش، اما متفاوتند. انگار که جایی روی این درازای فاصله ورم کرده باشد و بالا آمده باشد... که وقتی وسوسه می شوم و می خواهم این فاصله را کوتاه کنم سر بخورم و نتوانم و از این فاصله که دور است، نگاهش کنم که به آن تصاویر قدم می گذارد و حتی دورتر می شود...
دلم می گیرد که در آن تصویر شریک نیستم که از آن هیچ نمی دانم. گاهی سعی می کنم حدس بزنم اما سرنخی ندارم. می دانم که داستان تصویرش ورای آگاهی من است: شاید چیزی در گذشته،درگذشته یا شاید در خود خود همان روز و همان لحظه. زیاد اما تلاش نمی کنم ، می دانم که حتی اگر ابتدای این نخ را در دست داشته باشم امتداد این مسیر را تنها پا به پای خودش است که می توان ادامه داد و فاصله من تا نگاه او کم یا زیاد، دور است. نمی دانم این برآمده ی بین ما از کدام ناکجا سر بلند کرده است یا کی آغاز شده . نمی دانم که خودش آن را می خواهد یا نه. چندان فرقی هم نمی کند؛ من به آن تصویر راهی ندارم. تنها می توانم بنشینم نگاهش کنم که آواز می خواند و عبور می کند و بجوشم و بجوشم تا آن حجاب دریده شده خود را ترمیم کند و او باز به من، به ما ، بازگردد.