هوا سردتر شده است، نسبت به کی؟ راستش نمی دانم آخرین بار دقیقا کی بوده است اما شاید همین حقیقت که بوده کافی باشد.

 این آن چیزی است که همیشه یادمان داده اند. مهم است که بوده است که اتفاق افتاده. با همین استدلال تاریخ را یادمان دادند، تاریخ را از ما پرسیده اند ، امتحان گرفته اند. من هم هیچ وقت ناراضی نبوده ام و پذیرفته ام. خوانده ام و به ذهن سپرده ام. با همین استدلال هم امروز همه ی کتاب ها و فیلم ها و عکس ها و روزنامه ها را بیرون ریخته ام و چیده ام اطرافم. که آن همه ای که اتفاق افتاده را باز ببینم و یادم نرود که بوده اند. هرگز یادم نرفته است اما گاهی شک می کنم. از میان آن همه روایت که می شنوم گم می کنم آن چه را که دیده ام لمس کرده ام... فکر می کنم که نکند آن همه که در ذهنم است قصه ای است  که دوست دارم اتفاق افتاده باشد. جمله هایی که دوست دارم گفته شده باشند. احساساتی که امیدوار بوده ام اتفاق افتاده باشند.

از روزنامه ها شروع کردم و اخبار پراکنده ی یک سال گذشته و یک  سال قبلش... با هر کدام منی به یادم می آید و دوستانی بر روی نیمکتی، صندلی ای، چمنی و تمام حرف هایی که زده می شد تمام اعتقادها ،اعتبارها، تردیدها. احساس کردم گم شده ام در میان آن همه اخبار یا آن همه فکر یا لای چند برگ کاغذ ... فرقی نمی کند. حمله می کنم به کتاب ها و فیلم ها و همه چیز. روی دوست داشتنی هایم نگاهشان می دارم که ببینم که بوده اند. روی کاغذ بزرگ می نویسم که بوده اند می خواهم اضافه کنم که بوده ایم که گذشته بودنش ناگهان نمایان می شود. گذشته اند؟

مگر نه آن که ثبت می کنیم که همیشگی شوند. مگر نه آن که می نویسیم که نوشته ها فرای زمانند. مگر لبخند نمی زنیم در عکس ها که همییشه در آن قطعه ی مستطیل شکل شاد بمانیم. مگر می توانند گذشته باشند. از کجای کاغذ، ذهنم، روحم گذر کرده اند...

بوده اند و هستند در من ، جایی در درونم. آن چه که اتفاق می افتد تمام نمی شود ادامه می یابد.

پ.ن: هوا گرم تر بود. سرد شده است. دو - سه روزی هست که فکر می کنم امروز باران می بارد. کاش زودتر ببارد.