حروف همان طور که زیر دهنش مزه مزه می شدند شمره می شدند که از روی جوب می پرید. درست روی جای پاها روی برف کفش هایش را می چپاند و این بار انگشت های پایش یخ نمی زد!
پاهایش را یکی در میان جا به جا روی جای پاها می چپاند، انگار می رقصید چشم هایش هر دو خیس بودند و جمع شده بودند. باد سرد دست نمی کشید از سوزاندنشان . جای پاها جلوی در تمام شدند!
حالا باید زنگ را می زد اگر دستش، انگشتش روی زنگ خم می شد و می نشست.
پ.ن: اصلا فکر نکن که این اینجا اومده که وبلاگ خای نباشه. گرچه با این وضع نظر ها اصلا دلیلی نداره باز بمونه.خب اگه قراره بخونین نظر ندین خودم براتون می خونم چه کاریه!
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 8:33 توسط رودابه
|