نه نمی خواهم قضاوت کنید. نمی خواهم که آه بکشید یا بخندید. تلاشتان را برای لبخند زدنم می ستایم اما این آن چیزی نیست که می خواهم. نگاه های مهربان نمی خواهم. من فقط می خواهم که گوش کنید. ناله نمی کنم. من فقط گیجم. جاده پیچید و این بار من هم پیچیدم اما این دره ی لعنتی کجا بود ؟...

گاهی مهم نیست اتفاقی که می افتد، گاهی فقط مهم است که آن چه را که غالب همه چیز، قالب بر همه چیز می دانستی و آن چه که مهم بود... گاهی مهم است که زمین همچنان بچرخد و وقتی که نچرخد فقط می خواهی بپرسی چرا؟

چه کسی بود که می گفت اهمیت مهم نیست. و من چرا  گفتم که حتی مهم هم مهم نیست. یا چرا کنون که محتاج لمس این بی اهمیتی هستم می بینم و با همه ی حواسم می فهمم که هست. و کلمه ها حتی بخشی از آن چه را که بر من می گذرد نمی توانند به نمایش بگذارند و شاید این منم که ناتوانم. منی که فکر می کردم از عهده ی کلمات بر می آیم و نیامدم یا شاید کلمات نیامدند. درست نفهمیدم که چی شد چگونه شد. اما چیزی که به آن ایمان دارم این است که من مطئن شدم و مطمئن بودم و مطمئن مانده ام که جاده پیچید . من دیدم که می پیچد. من همه چیز را از بین عقربه ها که می رفتند که از هم جدا شوند و تصویر را به نمایش بگذارند دیدم. من دیدم و پیچیدم قبل از آن که سقوط کنم.  اما اگر قرار بود ...

حالا فقط گیجم و می خواهم بدانم پس اگر سقوط می کردم چه فرقی می کرد؟

گریه نمی کنم من فقط گیج و مبهوتم. گیچ تمام چیزهایی که بدان ها ایمان داشتم و البته گیج این ایمان که همچنان باقی است. نه من گریه نمی کنم تنها اینجا گیج باقی مانده ام و سردم است!