و حالا گوش کن لطفا!
گاهی مهم نیست اتفاقی که می افتد، گاهی فقط مهم است که آن چه را که غالب همه چیز، قالب بر همه چیز می دانستی و آن چه که مهم بود... گاهی مهم است که زمین همچنان بچرخد و وقتی که نچرخد فقط می خواهی بپرسی چرا؟
چه کسی بود که می گفت اهمیت مهم نیست. و من چرا گفتم که حتی مهم هم مهم نیست. یا چرا کنون که محتاج لمس این بی اهمیتی هستم می بینم و با همه ی حواسم می فهمم که هست. و کلمه ها حتی بخشی از آن چه را که بر من می گذرد نمی توانند به نمایش بگذارند و شاید این منم که ناتوانم. منی که فکر می کردم از عهده ی کلمات بر می آیم و نیامدم یا شاید کلمات نیامدند. درست نفهمیدم که چی شد چگونه شد. اما چیزی که به آن ایمان دارم این است که من مطئن شدم و مطمئن بودم و مطمئن مانده ام که جاده پیچید . من دیدم که می پیچد. من همه چیز را از بین عقربه ها که می رفتند که از هم جدا شوند و تصویر را به نمایش بگذارند دیدم. من دیدم و پیچیدم قبل از آن که سقوط کنم. اما اگر قرار بود ...
حالا فقط گیجم و می خواهم بدانم پس اگر سقوط می کردم چه فرقی می کرد؟
گریه نمی کنم من فقط گیج و مبهوتم. گیچ تمام چیزهایی که بدان ها ایمان داشتم و البته گیج این ایمان که همچنان باقی است. نه من گریه نمی کنم تنها اینجا گیج باقی مانده ام و سردم است!