این بار جدا می نویسم که اینجا تار عنکبوت نبندد . نه این که چیزی برای گفتن نباشد توان نوشتنشان نیست! در ذهنم جملات سر هم می شوند. می شوند شعر، داستان کوتاه اما هر وقت دستم به کاغذ می رسد دود می شوند! گاهی فکر می کنم باید صدایم را ضبط کنم اما ترجیح می دهم چیزی ، چه طور باید بگویم . ترجیح می دهم راه دیگری پیدا کنم.

خیلی چیزها هست که می خواهم راهی برایشان پیدا کنم. دلم هم بدجور به هم می پیچد. خیلی بد می تواند باشد وقتی تو عامل غصه های کسی باشی. و هر روز ببینی که موهای سفیدش بیشتر و بیشتر می شود. کاش این قدر همه چیز به هم ربط نداشت و وصل نبود. خیلی بدتر از آن چیزی می تواند باشد که تصور می کنی.

دیگر مدت زیادی می شود که بقچه ای گوشه ی دلم نشسته است و این بقچه که محتویاتش نه لباس است و نه  ... محتویاتش مایعی است که هی دلم را خیس می کند. ونمی توانی تصور کنی که چقدر ناراحت کننده است . انگار که قلبت هی هر یک چند وقت یک بار می چاید. و تمام کسانی را که سعی می کنند تنهایت نگذارند را با عطسه هایش بیرون می ریزد و باز تو تنهایی.

تو تنهایی و فکر می کنی کاش نبودی.